قواعد کلی فلسفی در فلسفه اسلامی - ابراهيمي ديناني، غلام حسين - الصفحة ٧٠٣ - قديم زمانى مصداق خارجى ندارد
مطرح است كه نيستى پيش از هستى آنها چگونه توجيه مىگردد؟ در مقام پاسخ به اين پرسش گفتهاند حادث ذاتى، اگرچه مسبوق به عدم زمانى نيست، ولى چون هستى خويش را از سوى غير خود يافته است، بدون اينكه يك غير آن را ايجاد نمايد، هرگز نمىتوان آن را موجود ناميد. به عبارت ديگر بايد گفت حادث ذاتى، از آن جهت كه با خويش است، هيچ است؛ و از جهت اينكه با علت است موجود است. البته جهت نخست، يعنى با خويش بودن همواره مقدّم است بر جهت دوم. به اين ترتيب بايد گفت حادث ذاتى پيوسته از سوى علت، موجود است و چون به خويش واماند، معدوم است.
هرشىء حادث از جهت اينكه به خويش وامانده است معنى عدم را ترسيم مىنمايد و از جهت اينكه به علت خويش پيوسته است، وجود خود را آشكار مىسازد. جاى هيچگونه ترديد نيست كه وابسته بودن به علت در يك موجود حادث، چيزى است كه همواره بعد از مقام ذات تحقق مىپذيرد. به عبارت ديگر مىتوان گفت جهت وابسته بودن به علت چيزى است كه در مرتبۀ بعد از مقام ذات واقع شده است. اين نوع تقدّم و تأخّر را به حسب اصطلاح تقدّم و تأخّر ذاتى ناميدهاند. حادث ذاتى را نيز به همين معنى و مطابق همين اصطلاح «حادث» خواندهاند. زيرا حادث ذاتى اگرچه مسبوق به عدم زمانى نمىباشد، ولى در مقام ذات و مرتبۀ ماهيت كه به خويش وامانده است، معنى نيستى را حكايت مىكند.
با توجه به آنچه در اينجا ذكر شد، به آسانى مىتوان گفت هرموجود حادث، اعم از اينكه ذاتى باشد يا زمانى، مسبوق به نيستى خويش است. تفاوتى كه در اينجا وجود دارد، اين است كه حادث زمانى مسبوق به عدم زمانى است؛ در حالى كه حادث ذاتى جز از نيستى در مقام ذات حكايت نمىكند. نيستى در مقام ذات، سابقۀ هستى از سوى فاعل را تشكيل مىدهد و به اين ترتيب مىتوان گفت هست شدن از سوى فاعل هيچ معنايى جز نيست بودن در مقام ذات را دارا نمىباشد. اين حقيقت را يكى از عرفا در اين عبارت آشكار ساخته است: «در نيستى كوفت تا هست شد» .
قديم زمانى مصداق خارجى ندارد
با توجه به آنچه ذكر شد، به روشنى معلوم مىشود در باب حادث ذاتى بين فعل و فاعل يا علت و معلول هيچگونه جدايى يا فاصلۀ زمانى وجود ندارد، زيرا علت تامه با معلول خود هميشه با يكديگر در زمان توأم مىباشند. بين فعل و فاعل نيز پيوسته معيت زمانى