قواعد کلی فلسفی در فلسفه اسلامی - ابراهيمي ديناني، غلام حسين - الصفحة ٦٦٤ - كل ماله جهتا قوه و فعل فله من حيث كونه بالقوة ان يخرج
٢. حادث بودن
وجود حركت از جهت اينكه صفت است، ناچار نيازمند يك موصوف است كه به حسب اصطلاح آن را «قابل» خوانند؛ و از جهت اينكه حادث است، بلكه مىتوان گفت عين حدوث است، ناچار نيازمند چيزى است كه به حسب اصطلاح آن را «فاعل» گويند. جاى هيچگونه ترديد نيست كه فاعل و قابل دو حيثيت متضاد و مغاير با يكديگرند؛ زيرا يك شىء واحد هرگز نمىتواند از جهت واحد هم فاعل باشد و هم قابل.
نتيجهاى كه از اين مقدمات به دست مىآيد، اين است كه گفته مىشود محرك، يعنى فاعل حركت در خود عمل نمىكند، بلكه در چيزى عمل مىكند كه داراى قوۀ حركت است. به اين ترتيب معلوم مىشود قابل حركت، كه همان موصوف است، همواره امرى بالقوّه است؛ چنانكه فاعل حركت چيزى جز يك امر بالفعل نمىباشد. فاعل حركت لازم نيست از هرجهت بالفعل باشد. چنانكه قابل حركت نيز لازم نيست از هرجهت بالقوّه باشد؛ زيرا اگر فاعل حركت از جهت فاعليت خود بالفعل باشد، و قابل حركت نيز از جهت قابليت خود بالقوه باشد، وجود حركت در خارج امكانپذير مىگردد. البته اين مسئله در جاى خود به اثبات رسيده كه اگر يك موجود از يك جهت بالفعل و از جهت ديگر بالقوّه است، سرانجام بايد از ناحيۀ سلسلۀ علل يا فعليتها به موجودى منتهى گردد كه از هرجهت بالفعل است؛ كما اينكه از ناحيۀ سلسلۀ قوابل بالقوّه يا امورى كه فقط پذيرش دارند، ناچار بايد به امرى پايان يابد كه فقط مىپذيرد. معنى اين سخن آن است كه حيثيت ذاتى آن امر چيزى جز پذيرش محض و قبول صرف نمىتواند باشد.
چيزى كه حيثيت ذاتش فقط قبول و پذيرش است، هيولاى اولى يا مادة المواد جهان را تشكيل مىدهد. هيولاى اولى از هرجهت بالقوّه است و هيچگونه فعليت در باب آن صادق نيست. آنچه مىتوان در باب هيولاى اولى گفت، اين است كه در بالقوّه بودن فعليت دارد.
براساس آنچه تاكنون در اينجا ذكر شد، به روشنى معلوم مىشود يك موجود متحرك همواره بين دو حيثيت قوّه و فعل واقع شده و نفس حركت نيز چيزى جز خروج از مرحلۀ قوّه به مقام فعل نمىباشد؛ و به اين ترتيب بايد گفت دو حيثيت قوّه و فعل هستند كه پيوسته معنى حركت را در جهان ترسيم مىنمايند.