قواعد کلی فلسفی در فلسفه اسلامی - ابراهيمي ديناني، غلام حسين - الصفحة ٦٦٣ - كل ماله جهتا قوه و فعل فله من حيث كونه بالقوة ان يخرج
حيثيت قوّه و فعل يا هيولا و صورت در هرموجود مادى همواره دو عنصر اساسى را تشكيل مىدهند و نقش تعيينكنندهاى را در اين جهان به عهده مىگيرند.
اكنون كه معنى قوّه و فعل و نقش تعيينكنندۀ آنها در اين جهان، تا حدودى روشن است، به اصل معنى قاعده بازمىگرديم و به آسانى درمىيابيم هرموجودى كه از يك سو بالقوّه باشد و از سوى ديگر بالفعل، ناچار براى خارج شدن از مقام قوّه و راه يافتن به مقام فعليت خويش نيازمند به غير خويشتن خواهد بود؛ زيرا اگر يك موجود براى خروج از قوه به مقام فعليت خويش نيازمند به غير خود نباشد، لازمۀ اين سخن، آن است كه اين موجود از هرجهت بالفعل است و معنى بالقوّه بودن را از دست داده است؛ در حالى كه براساس آنچه تاكنون گذشت، هرگونه موجود مادى در اين جهان از دو عنصر اساسى قوّه و فعل تركيب يافته است.
به اين ترتيب گفته مىشود هرموجود بالقوّه براى رسيدن به مقام فعليت خويش نيازمند به غير خود خواهد بود. خروج يك موجود از مرحلۀ قوّه به مقام فعليت خويش، معمولا به طريق تدريج انجام مىپذيرد؛ اگرچه گاهى ممكن است بهطور دفعى نيز انجام گيرد. خروج يك شىء از مرحلۀ قوه به مقام فعليت بهطور تدريجى چيزى جز معنى حركت نيست. در اينجا معنى سكون نيز معلوم مىشود؛ زيرا معنى سكون مقابل معنى حركت است. تقابل بين دو معنى حركت و سكون از نوع تقابل عدم و ملكه است؛ يعنى سكون، نبودن حركت است در مورد چيزى كه شايستگى حركت را در خود داشته باشد.
بنابراين، اگر يك موجود از هرجهت بالفعل باشد، به هيچوجه معنى حركت در مورد آن صادق نخواهد بود؛ و در جايى كه معنى حركت صادق نباشد، سكون نيز معنى خود را از دست خواهد داد؛ زيرا، همانگونه كه ذكر شد، تقابل بين اين دو مفهوم از نوع تقابل عدم و ملكه است.
با توجه به آنچه اجمالا در اينجا ذكر شد، به روشنى معلوم مىشود دو صفت حركت و سكون فقط در مواردى مىتوانند صادق باشند كه مسئله قوّه و فعل مطرح باشد كه اين مسئله نيز جز در جهان طبيعت نمىتواند مصداق داشته باشد.
اكنون كه از طريق معنى قوّه و فعل، يا هيولا و صورت، معنى حركت شناخته شد، اين مسئله نيز روشن مىشود كه وجود حركت همواره داراى دو خاصيت است كه عبارتند از:
١. صفت بودن