قواعد کلی فلسفی در فلسفه اسلامی - ابراهيمي ديناني، غلام حسين - الصفحة ٥٨٢ - وحدت حقّ١٧٢٨ حقيقيه
«واحد حقيقى» عبارت است از چيزى كه صفت وحدت بدون هيچگونه واسطه در عروض، عارض موصوف خود گردد. به عبارت ديگر، و مطابق اصطلاح اهل ادب، واحد حقيقى در جايى مصداق پيدا مىكند كه صفت وحدت براى موصوف وصف به حال نفس به شمار مىآيد نه وصف به حال متعلق.
واحد حقيقى را به دو قسم حقّه و غيرحقّه تقسيم كردهاند. «واحد حقيقى غير حقّه» را به اقسام گونهگون ديگر بازگرداندهاند كه به ترتيب عبارتند از:
١. «واحد نوعى» مانند ماهيت انسان.
٢. «واحد جنسى» مانند حيوان در جايى كه به عنوان جنس تمام مشترك ملاحظه شود.
٣. «واحد عرضى» مانند كم يا كيف يا هريك از مقولات عرضيۀ ديگر.
وحدت عددى، وحدت نقطه، وحدت هريك از عقول مجرده و وحدت هريك از نفوس ناطقه نيز از اقسام واحد حقيقى غير حقّه به شمار مىآيند.
«واحد غير حقيقى» چيزى است كه، برخلاف واحد حقيقى، صفت وحدت براى موصوف وصف به حال متعلق باشد و اين همان چيزى است كه ناچار نيازمند واسطۀ در عروض مىباشد. براى واحد غير حقيقى اقسامى ذكر كردهاند كه به ترتيب عبارتند از:
١. تجانس: جايى كه دو نوع در يك جنس متحد باشند، مانند كلاغ و كبوتر.
٢. تماثل: جايى كه دو فرد در يك نوع متحد باشند، مانند حسن و حسين.
٣. تساوى: جايى كه كميت دو چيز با يكديگر برابر باشند.
٤. تشابه: جايى كه دو كيفيت همگون وجود داشته باشد.
٥. تناسب: جايى كه دو نسبت برابر وجود داشته باشد.
٦. توازى: جايى كه وضع دو چيز با يكديگر همانند باشد.
وحدت حقّۀ حقيقيه
اكنون كه اقسام واحد حقيقى و غيرحقيقى معلوم شد، به اصل معنى وحدت، كه عبارت است از وحدت حقّۀ حقيقيه، باز مىگرديم. اين مسئله شايان توجه است كه مصداق حقيقى براى هرگونه مفهوم در عالم، چيزى است كه در اتصاف خود به آن مفهوم نيازمند هيچگونه حيثيت تقييدى و تعليلى نباشد. اينگونه مصداق كه در متصف گشتن به مفهوم خود هيچگونه نياز به غير خود ندارد، شايستهترين و سزاوارترين مصداق براى يك مفهوم است. اين مسئله تحت عنوان ديگر نيز مورد بحث قرار گرفته است.