قواعد کلی فلسفی در فلسفه اسلامی - ابراهيمي ديناني، غلام حسين - الصفحة ٥٨٣ - وحدت حقّ١٧٢٨ حقيقيه
بزرگان اهل تحقيق گفتهاند در مشتق، ذات نمىتواند دخالت داشته باشد. مير سيد شريف جرجانى از جملۀ كسانى است كه مأخوذ بودن ذات را در مشتق به شدت مورد انكار قرار داده است. معنى اين سخن آن است كه وقتى صفت عالم به عنوان يك وصف مورد ملاحظه واقع مىشود، به اين معنى نيست كه يك ذات به صفت علم متصف مىباشد؛ بلكه آنچه بيش از هرچيز ديگر شايستۀ وصف عالم است، خود حقيقت علم است. به اين ترتيب مىتوان گفت آنچه در حقيقت و پيش از همه، عالم است، چيزى جز حقيقت علم نمىباشد؛ ولى چون معمولا حقيقت علم با ذات شخص همراه و متحد است، ذات را نيز عالم مىگويند. نتيجۀ اين سخن آن است كه آنچه اولا و بالذّات عالم است، خود حقيقت علم است؛ و آنچه ثانيا و بالعرض عالم ناميده مىشود، ذات شخص عالم مىباشد. مسئلۀ اتحاد عاقل و معقول نيز شاهد صدق و گوياى اين مدعا است.
در باب وحدت و واحد نيز مسئله به همين صورت مطرح مىشود؛ زيرا وحدت صرف و يگانگى ناب، در متصف گشتن به صفت واحد به هيچوجه نيازمند غير خود نمىباشد؛ زيرا خود وحدت از هرچيز ديگر به واحد بودن شايستهتر و سزاوارتر مىباشد؛ به همين جهت است كه اينگونه وحدت را «وحدت حقّه» مىنامند. در وحدت حقّه چون صفت واحد بدون هيچگونه واسطه عارض بر وحدت مىگردد، آن را حقيقى نيز مىخوانند؛ به اين ترتيب مىتوان گفت آنجا كه خود وحدت واحد است، چيزى جز وحدت حقّۀ حقيقيه نمىباشد.
مرحوم ميرزا مهدى آشتيانى، كه از حكماى بزرگ معاصر به شمار مىآيد، در اين باب مىگويد:
قد مرّ إنّ المصداق الحقيقى لكلّ مفهوم، ما لا يحتاج فى إتّصافه به الى حيثية تقييدية و لا تعليلية، بل لا يحتاج إلى حيثية أصلا، و مثل هذا المصداق هو أحقّ مصاديقه فى صدقه عليها. و لما كانت الوحدة الصرّفة غير محتاجة فى إنتزاع مفهوم الوحدة عنها إلى حيثية أصلا كانت حقّ الوحدة، و أيضا قد مرّ سابقا إنّ حق كلّ شىء ما لا يداخله غير ما كان من سنخ حقيقة ذلك الشىء، و يكون واجدا لجميع كمالاته و مراتبه و شؤونه و أغصانه و فنوته؛ و من المعلوم أنّ الوحدة الصرفة الوجوديّة،