قواعد کلی فلسفی در فلسفه اسلامی - ابراهيمي ديناني، غلام حسين - الصفحة ٥٣٢ - ژان پل سارتر و علم حضورى
مىگيرد.
ژان پل سارتر و علم حضورى
اكنون بىمناسبت نيست عقيدۀ ژان پل سارتر و طرز تلقى وى از اين مسئله در اينجا مطرح گردد؛ تا نحوه برخورد يك فيلسوف اگزيستانسياليست، كه از شاخۀ الحادى اين فلسفه پيروى مىكند، در اينگونه مسائل روشن گردد.
سارتر مىآموزد كه هستنده براى خود در سه برون خويشى مشخص مىشود؛ يعنى به وسيلۀ گرايشى به سوى نيستى، به سوى ديگران، و به سوى هستى.
نخستين برونخويشى از آن آگاهى و آزادى است. آگاهى كه سارتر نخست آن را تحليل مىكند، آگاهى انديشنده نيست، بلكه آن است كه با هرشناختى همراه است: مثلا هنگامى كه من سيگارهاى يك جعبه را مىشمارم، به عنوان انديشندهاى آگاهم از اينكه آنها را مىشمارم، اين آگاهى، محتوايى ندارد، ماهيت ندارد؛ تنها يك هستى است؛ زيرا آنچه محتواى آن به نظر مىرسد از موضوع يا شىء برمىخيزد، اصلا نيست؛ چون اگر يك هستنده مىبود، متراكم و پر مىبود و بنابراين، نمىتوانست آن چيز ديگرى بشود كه در شناختن، آن مىشود، و در آن پديدۀ بنيادى شناخت وجود دارد. پس آگاهى، يك نافشردگى يا از هم گشودگى هستنده است. يك نوع شكافتگى در هستنده است.
نيستسازى را همچنين مىتوان نزد خودآگاهى مشاهده كرد: در ميان آنچه ما از آن آگاهيم و آگاهى خودش، تنها مقطعى از نيستى يافت مىشود. زيرا براى اينكه بپرسد، پرسنده بايد نخست هستند را نيست كند. (بدون نيست شده بودن پرسشپذير نمىبود) سپس خودش را يعنى تعين خود را، وگرنه هرپرسشى از آغاز بىمعنى مىبود. باز هم روشنتر، نيست گونگى هستنده براى خود، در آزادى ظاهر مىشود، اگر انسان به وسيلۀ گذشتهاش معين شده بود، آنگاه ديگر نمىتوانست بگزيند يا انتخاب كند. اما مىدانيم كه انتخاب مىكند و اين بدان معنى است كه وى گذشتهاش را نيست مىسازد. وى همچنين ضرورتا در پى چيزى تلاش مىكند كه به اين اعتبار وجود ندارد. پس آزادى مىتواند چونان صفتى از هستنده براى خود فهميده شود. آن يا او يكى است و همان است در نظر سارتر، مانند نظر هيدگر، هستنده براى خود يك طرح يا پيش افكندن است، خود را مىرساند يا مىپروراند؛ و در اينجا برون خويشى بنيادى همان آينده است.
از اينجا دو اصل مهم مشتق مىشود: نخست اينكه انسان، چونان انسان، داراى