روض الجنان و روح الجنان في تفسير القرآن - الرازي، ابوالفتوح - الصفحة ٣٥٠ - ترجمه
بنى اسرايل [١]مستولى شدند،و ايشان را مىكشتند و برده از ايشان مىآوردند تا چهارصد و چهل برده از ملكزادگان [٢]ايشان به بردگى ببردند و جزيت بر ايشان نهادند،و تورات از ايشان بستدند،و بنى اسرايل [٣]از ايشان بلا و مشقّت بسيار ديدند،و ايشان را پيغامبرى نبود كه تدبير كار ايشان كند،از خداى مىخواستند تا پيغامبرى بفرستد كه در پيش ايشان ايستد و با آن قوم كالزار [٤]كند.
و سبط نبوّت جمله هلاك شده بودند،از ايشان كس نمانده بود مگر زنى آبستن، او را بگرفتند و در خانهاى موقوف بكردند،ترسيدند كه اگر دخترى [٥]بزايد پنهان كند و به كودكى نرينه بدل كند از سختى رغبت بنى اسرايل [٦]كه مىديد [٧]در پيغامبرى كه باشد در ايشان.و زن از خداى تعالى مىخواست به دعا كه:بار خدايا!مرا پسرى روزى كن.خداى تعالى او را پسرى بداد او را اشموئيل [٨]نام نهاد و گفت:سمع اللّٰه دعائى.و او چون از مادر جدا شد،تكبير كرد خداى را-عزّ و جلّ.مادر او را چون بزرگ كرد [٩]،در بيت المقدّس به پيرى سپرد از جمله علماى بنى اسرايل [١٠]تا او را تربيت مىكرد و تورات و علم[٣٢٩-ر]و احكام شرع [١١]مىآموخت او را.
چون بالغ شد و خداى تعالى خواست كه او را به پيغامبرى بفرستد،جبريل [١٢]را فرستاد-و او در پهلوى آن پير خفته بود-و پير او را از چشم [١٣]فرونگذاشتى يك ساعت،و سخت مشفق بود بر او،و كس را بر او استوار نداشتى جبريل [١٤]-عليه السّلام-به آواز پير او را ندا كرد،كودك از خواب بجست و گفت:اى پدر!تو خواندى مرا؟ گفت [١٥]:نه،كه ترسيد كه او بترسد.گفت:بخسب كه خير است.دگرباره آواز داد.
كودك گفت:اى پدر!تو آواز دادى [١٦]مرا؟پير گفت بخسب،و اگر آوازى شنوى
[٦] [١] .مج،وز،دب،لب،مر:اسرائيل.
[٣] [٢] .مب:شاهزادگان.
[٤] .همۀ نسخه بدلها بجز لب:كارزار.
[٥] .همۀ نسخه بدلها بجز دب:دختر.
[٧] .دب:مىديدند.
[٨] .مج،وز،لب،فق،مب،مر:اشمويل.
[٩] .مج،وز،دب،مب،مر:بزرگ شد.
[١٠] .مج،وز،دب،لب،مب،مر:بنى اسرائيل.
[١١] .همۀ نسخه بدلها بجز دب:شرعى.
[١٤] [١٢] .مج،وز،دب،مب،مر:جبرئيل.
[١٣] .دب:از پيش چشم خود.
[١٥] .دب،آج،لب،فق،مب،مر:پير گفت.
[١٦] .مب،مر:تو خواندى.