تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٤٢١ - روايت
كسى كه مى گويد : روشنايى ، واجب نمى آيد كه بگويد : شادمانى . آدمى در روشنايى رنج مى برد ، افراط در آن مى سوزاند ، شعله دشمن بال و پر است . سوختن و از پرواز نماندن خارقهاى از نبوغ است . . . » [١] همهء اينها معلول همان حقيقت است كه در اول مبحث گفتيم كه شما زنده و از زنده زاييده شدهايد ، آن موجود انسانى كه مى گويد : من زنده هستم با اين حال رو به قهقرا بر گشته ، تمام آرمانها و ايده آلهاى خود را از آن ماده و ماديات جستجو مى كند كه آنها را پشت سر گذاشته و به مرحلهء زندگى گام نهاده است دروغ مى گويد ، او خود و ديگران را فريب مى دهد اينان را به حال خود بگذاريد تا به لذايذ آلوده برنج سر گرم شوند .
بگذاريد در اينجا يك مقدار هم فلسفه بگوييم : مگر شما نمى گوييد : مقدارى از شئون ماده با يكديگر تركيب يافته عضلات و اعصاب انسانى را به وجود آوردهاند ؟ مگر اين طور نيست كه آن عضلات و اعصاب بافتهاى دقيقترى به خود گرفته و نام مغز انسانى بر او گذاشته شده است ؟ مگر همين اعصاب بسيار دقيق نيستند كه پس از گذراندن دوران ماديات و قوانينش ، فعاليتها و تجليات مغز انسانى را به وجود آوردهاند ؟ آن گاه انسان توانسته است داراى من يا روح با عظمتى باشد كه اين همه غوغا و هياهو در قلمرو هستى به راه انداخته است ؟ با اين حال چگونه به اين انسان داراى روح توصيه مى كنيد يا دستور مى دهيد كه بر گرد و از همهء آن پله ها كه زير پا گذاشتهاى پايينتر برو و عشق سوزان به همان پلهء اول كه ماده و ماديات است به دست بياور ؟ در چاه ماندستى چرا اى يوسف جان بگذار اين چَه را و برگير اين رسن را مرغ دلت چون شد اسير دام صياد خوش مى سرايد قصهء مور و لگن را [٢]
[١] بىنوايان ، ج ٢ ص ٣٢٢ . .
[٢] از دانشمند مرحوم حاج شيخ على اكبر نوقانى . .