تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٩٢ - منتخباتى از كتاب رافائل - آلفونس دولا مارتين
[ رافائل مى گويد ] :
« بلكه اين رمز چيزى ديگر و عبارت بود از : احساسى بىشائبه و پاك و آرام و مجرد آسايش دل از وصول به موضوع عشقى كه از نيافتن معشوق جان را به رنج مى افكند ، روح را در شوق جمال ازل در شكنجه مى داد ، چندان كه معشوق را معاينه بنگريم و روح ما چون آهن كه به آهن ربا جذب شود بدان پيوندد و يا خود چون هوايى كه استنشاق شود ناپديد و فانى گردد . » [١] [ رافائل در بيان حالات خود مى گويد ] :
« بر روى سنگها و خارهاى خرابه بىآن كه دردى حس كنم و بر كنار غرقابهاى عظيم بىآن كه از وجود آنها آگهى يابم ، به زانو مى افتادم با كلماتى بريده كه در ميان غوغاى امواج پر آواى درياچه محو مى شد فرياد مى كشيدم و نگاه هاى طويل و تيز خويش را در اعماق آسمان نفوذ مى دادم تا ذات و عين وجود خدا را بيابم و با سپاسها و درودهاى خويش او را از كمال سعادت خود بياگهانم من ديگر بشر نبودم ، بلكه درود و سپاسى مجسم ، دلى مست و روحى ديوانه و بىقرار بودم كه جسمى بىخبر از ماديات و زمان و مكان و مرگ را در كنار گردابها بحركت آرد و آن همه حيات عشق كه در من ايجاد مى شد ، مرا از حس سعادت ابدى و بقاى سرمدى برخوردار مى ساخت » [٢] [ رافائل ] :
« از اين گذشته مرگ پيش من چه اهميتى داشت ؟ اگر اين منظرهء ملكوتى همان مرگ بود ، من نيز مرگ را مى پرستيدم زيرا ممكن بود عشق عظيم و كاملى كه من تشنهء آن بودم جز در مرگ يافته نشود ؟ » [٣] [ ژولى مى گويد ] :
« من دوست ندارم كه دل به ظواهرى بىهوده و نمود و خيالى فرو بندى . مى خواهم بدانى ، جانى را كه من جز به تزوير از تصاحب آن عاجز خواهم بود ، چنين بىباكانه
[١] رافائل ، ص ٥٤ . .
[٢] رافائل ، ص ٥٧ - ٥٦ . .
[٣] رافائل ، ص ٦٤ . .