تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٦٢٨ - قصهء بط بچگان كه مرغ خانگى مى پروردشان
قصهء بط بچگان كه مرغ خانگى مى پروردشان
((٣٧٦٦)) تخم بطَّى گر چه مرغ خانه ات كرد زير پر چو دايه تربيت
((٣٧٦٧)) مادر تو بط آن دريا بُد است دايه ات خاكى بُد و خشكى پرست
((٣٧٦٨)) ميل دريا كه دل تو اندر است آن طبيعت جانت را از مادر است
((٣٧٦٩)) ميل خشكى مر تو را زين دايه است دايه را بگذار كاو بد رايه است
((٣٧٧٠)) دايه را بگذار بر خشك و بران اندر آ در بحر معنى چون بطان
((٣٧٧١)) گر تو را دايه بترساند ز آب تو مترس و سوى دريا ران شتاب
((٣٧٧٢)) تو بطى بر خشك و بر تر زنده اى نى چو مرغ خانه خانه كنده اى
((٣٧٧٣)) تو ز كرّمنا بنى آدم شهى هم به دريا هم به خشكى پا نهى
((٣٧٧٤)) كه حملناهم على البحر به جان از حملناهم على البر پيش ران
((٣٧٧٥)) مر ملايك را سوى بر راه نيست جنس حيوان هم ز بحر آگاه نيست
((٣٧٧٦)) تو به تن حيوان به جانى چون ملك تا روى هم بر زمين هم بر فلك
((٣٧٧٧)) تا به ظاهر مثلكم باشد بشر با دل يوحى الى ديده ور
((٣٧٧٨)) قالب خاكى فتاده بر زمين روح او گردان بر آن چرخ برين
((٣٧٧٩)) ما همه مرغابيانيم اى غلام بحر مى داند زبان ما تمام
((٣٧٨٠)) پس سليمان بحر آمد ما چو طير در سليمان تا ابد داريم سير
((٣٧٨١)) با سليمان پاى در دريا بنه تا چو داود آب سازد صد زره
((٣٧٨٢)) آن سليمان پيش جمله حاضر است ليك غفلت چشم بند و ساحر است
((٣٧٨٣)) تا به جهل و خوابناك و فضول او به پيش ما و ما از وى ملول
((٣٧٨٤)) تشنه را درد سر آرد بانگ رعد چون نداند كاو گشايد ابر سعد
((٣٧٨٥)) چشم او مانده است در جوى روان بىخبر از ذوق آب آسمان
((٣٧٨٦)) مركب همت سوى اسباب راند از مسبّب لاجرم محجوب ماند
((٣٧٨٧)) آن كه بيند او مسبّب را عيان كى نهد دل بر سببهاى جهان ؟