تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٦١٤ - برخاستن مخالفت و عداوت از ميان انصار به بركت وجود مبارك پيغمبر خدا
((٣٧٣٣)) مولعيم اندر سخنهاى دقيق در گره ها باز گردن ما عشيق
((٣٧٣٤)) تا گره بنديم و بگشاييم ما در شكال و در جواب آيين فزا
((٣٧٣٥)) همچو مرغى كاو گشايد بند دام گاه بندد تا شود در فن تمام
((٣٧٣٦)) او بود محروم از صحرا و مرج عمر او اندر گره كاريست خرج
((٣٧٣٧)) خود زبون او نگردد هيچ دام ليك پرّش در شكست افتد مدام
((٣٧٣٨)) با گره كم كوش تا بال و پرت نگسلد يك يك پى كرّ و فرت
((٣٧٣٩)) صد هزاران مرغ پرهاشان شكست و ان كمينگاه عوارض را نبست
((٣٧٤٠)) حال ايشان از نبى خوان اى حريص نقبوا فيها ببين هل من محيص
((٣٧٤١)) از نزاع ترك و رومى ّ و عرب حل نشد اشكال انگور و عنب
((٣٧٤٢)) تا سليمان امين معنوى درنيايد بر نخيزد اين دوى
((٣٧٤٣)) جملهء مرغان منازع باز وار بشنويد اين طبل باز شهريار
((٣٧٤٤)) ز اختلاف خويش سوى اتحاد هين ز هر جانب روان گرديد شاد
((٣٧٤٥)) حيث ما كنتم فولوا وجهكم نحوه هذا الذى لم ينهكم
((٣٧٤٦)) كور مرغانيم و بس ناساختيم كان سليمان را دمى نشناختيم
((٣٧٤٧)) همچو جغدان دشمن بازان شديم لاجرم واماندهء ويران شديم
((٣٧٤٨)) مى كنيم از غايت جهل و عمى قصد آزار عزيزان خدا
((٣٧٤٩)) جمع مرغان كز سليمان روشنند پرّ و بال بىگنه كى بر كنند
((٣٧٥٠)) بلكه سوى عاجزان چينه كشند بىخلاف و كينه آن مرغان خوشند
((٣٧٥١)) هدهد ايشان پس تقديس را مى گشايد راه صد بلقيس را
((٣٧٥٢)) زاغ ايشان گر به صورت زاغ بود باز همت آمد و ما زاغ بود
((٣٧٥٣)) لكلك ايشان كه لك لك مى زند آتش توحيد در شك مى زند
((٣٧٥٤)) و ان كبوترشان ز بازان نشكهد باز سر پيش كبوترشان نهد
((٣٧٥٥)) بلبل ايشان كه حالت آرَد او در درون خويش گلشن دارد او