تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٥٩٦ - تفسير ابيات
حقيقت را به من بگويند ، و به جاى اين كه مرا تسليت دهند و تقويت كنند ، يا با رويى گشاده مرا از اين جستجوى بىفايده باز بدارند ] جز با ريشخند و مسخره و طنز گويى با من روبه رو نشدند شيخ مطالب آن بىچارهء نوميد را گوش داده . خنديد و سپس گفت ، اى مرد سليم و ساده لوح چنين درختى نه در جنگلها وجود دارد و نه در كوه ها و دشتها و جزيره ها ، اصلا خداوند چنين درختى را در باغ طبيعت نيافريده است .
اين درخت ، درخت علم است كه در درون افراد آگاه و دانشمند قرار دارد .
اين درختى است بس بلند و شگرف و گسترده ، اين درخت همان آب حيات است كه از اقيانوس وجود محيط الهى به جريان مى افتد و مى رويد .
تو بىنوا ، گمان كردهاى كه مقصود گوينده همان درخت طبيعى است كه يكى از صورتهاى جهان طبيعت است ، همان صورت كه تو را از شاخ معنى بىبار و بر ساخته است . بدان جهت كه معنى را رها كرده ، در صورت فرو رفته و گم گشتهاى . آن علم الهى كه مايه حيات ابدى انسانى است نامهاى فراوانى دارد ، گاهى درختش مى گويند ، گاهى آفتابش مى نامند ، آن را دريا هم مى گويند ، گاه ديگر نامش را ابر مى گذارند .
اين علم الهى يك حقيقت است ، ولى حقيقتى است كه صد هزار اثر و خاصيت دارد كه كمترين آنها عمر جاودانى است .
آن حقيقت فرد كه صدها هزار اثر و جلوه دارد ، به اندازهء همان اثرها و جلوه ها نامگذارى مى شود .
گوش كن يك مثال معمولى براى تو بزنم ، يك انسان است : هم پدر تو است هم پسر كس ديگر ، همان انسان دشمن قهار كسى است ، در عين حال براى فرد ديگر عين لطف و نيكويى است ، باز همان انسان عموى يكى و دايى ديگرى است .
تعجب در اين است كه همان انسان موجود با اين همه ارتباطات و نمودهاى عينى براى شخص ديگر جز وهم و خيال چيزى نيست ، صد هزاران نام براى همان