تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٥٣٩ - كرامات آن درويش كه در كشتى به دزدى متهمش كردند
آيه
در مقابل خواسته هاى نفس بىهوده استدلال و حجت نياوريد اين موجودى است سوفسطايى كه چيزى جز خواستهء خود را نمى پذيرد
((٣٤٩٨)) متهم چون دارم آنها را كه حق كرد امين مخزن هفتم طبق
((٣٤٩٩)) متهم نفس است نى عقل شريف متهم حس است نى نور لطيف
((٣٥٠٠)) نفس سوفسطايى آمد مى زنش كش زدن سازد نه حجت گفتنش
((٣٥٠١)) معجزه بيند فروزد آن زمان بعد از آن گويد خيالى بود آن
((٣٥٠٢)) ور حقيقت بودى آن ديد عجب پس مقيم چشم بودى روز و شب
((٣٥٠٣)) آن مقيم چشم پاكان مى بود نى قرين چشم حيوان مى شود
((٣٥٠٤)) كان عجب زين حس دارد عار و ننگ كى بود طاوس اندر چاه تنگ
((٣٥٠٥)) تا نگويى مر مرا بسيار گو من ز صد يك گويم و آن هم چو مو
آيه « عَبَسَ وَتَوَلَّى . أَنْ جاءَه اَلأَعْمى . » ٨٠ : ١ - ٢ (١) ( عبوس شد و روى گرداند ، بدان جهت كه نابينا آمد ) .
تفسير مشروح آيات فوق با مسئلهء مهمى كه در آنها وجود دارد در مباحث گذشته مطرح شده است .
((٣٥٠٠)) نفس سوفسطايى آمد مى زنش كش زدن سازد نه حجت گفتنش
در مقابل خواسته هاى نفس بىهوده استدلال و حجت نياوريد اين موجودى است سوفسطايى كه چيزى جز خواستهء خود را نمى پذيرد سوفسطائيون گروهى از اشخاص بودند كه در دورهء پيش از ميلاد تا زمان سقراط وجود داشتهاند . البته نمى توان گفت كه در دوران سقراط به كلى منقرض شدهاند . بلكه به اشكال مختلف در طول تاريخ شايد هم تا كنون اگر چه با اقليت ، نمودار شدهاند .
(١) سوره عبس ، آيهء ١ و ٢ . .