تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٤٩ - منتخباتى از نغمه هاى شاعرانه آلفونس دو لامارتين
آه چه خوب است كه هنگامى كه جام كف آلود زندگى را تا آخرين قطره بر سر كشيديم ، بر زمين اندازيم و در همش شكنيم تا ديگران از اين بادهء زهرآگين سهمى نداشته باشند اميد و انتظار ، اين است معناى زندگى بايد به همين دو رؤياى فريبنده تكيه داشت و زندگانى كرد . شمردن و نوشتن وقايع روزهايى كه هيچ چيز تازهاى به همراه ندارند به چه درد مى خورد ؟ براى اينها است كه روح من خسته است براى اينها است كه جان من از ديدار ظلمت موحشى كه آن را فرا گرفته است رنج مى برد و دل من هم چون بيمارى كه بىتابانه در بستر خويش بغلتد مى نالد و به هر دست آويزى چنگ مى زند براى اينها است كه فكر سر گردان من مانند كبوترى مجروح هيچ جا آرام نمى گيرد و پى در پى بال زنان در دامان فضا پيش مى رود براى اينها است كه من ديده را از ديدار اين زمين بىحاصل و خشك فرو بسته و از همه چيز آن به جز يك كلام ، يك كلام ساده و اسرار انگيز ، يك كلام با عظمت و پر شكوه بر زبان راه ندادهام :
خداى من » !
« براى اينها است كه روح من محزون است و مانند امواج خروشان دريا كه هنگام بر خورد به تخته سنگهاى ساحلى آرام و خموش گردد ، مانند عودى كه بر بالين مردهاى نغمهء غم ساز كند ، مانند كوه سينا كه در زير ابرى تيره و تار از نظر پنهان شود ، مانند آسمانى كه ستارهاى در آن ندرخشد ، يا روزى كه شعاعى در آن به نظر نرسد ، يا مانند پير مرد شريفى كه با دلى آكنده از درد و غم بر روى تخته سنگى نشسته بود و قادر نبود كه ناله هاى جان سوزش را بر لبان خويش خاموش كند و مع هذا پيوسته فرياد مى زد :