تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٤٦٦ - مقدمهء دوم باز بودن افق جهان و جهان بينى يعنى چه ؟
((٣٢٨٤)) چشم ننهادست حق در كور موش ز انكه حاجت نيست چشمش بهر نوش
((٣٢٨٥)) مى تواند زيست بىچشم و بصر فارغ است از چشم او در خاك تر
((٣٢٨٦)) جز به دزدى او برون نايد ز خاك تا كند خالق از آن دزديش پاك
((٣٢٨٧)) بعد از آن پر يابد و مرغى شود چون ملايك جانب گردون رود
((٣٢٨٨)) هر زمان در گلشن شكر خدا او بر آرد همچو بلبل صد نوا
((٣٢٨٩)) كاى رهاننده مرا از وصف زشت اى كننده دوزخى را تو بهشت
((٣٢٩٠)) در يكى پيهى نهى تو روشنى استخوانى را دهى سمع اى غنى
((٣٢٩١)) چه تعلق آن معانى را به جسم چه تعلَّق فهم اشيا را به اسم
((٣٢٩٢)) لفظ چون وكر است و معنى طاير است جسم جوى و روح آب ساير است در روانى روى آب جوى فكر نيست بىخاشاك خوب و زشت و نكر
((٣٢٩٣)) او روان است و تو گويى واقف است او دوان است و تو گويى عاكف است
((٣٢٩٤)) گر نبودى سير آب از خاكها چيست بر وى نو به نو خاشاكها
((٣٢٩٥)) هست خاشاك تو صورتهاى فكر نو به نو در مى رسد اشكال بكر
((٣٢٩٦)) روى آب جوى فكر اندر روش نيست بىخاشاك محبوب و وحش
((٣٢٩٧)) قشرها بر روى اين آب روان از ثمار باغ غيبى شد دوان
((٣٢٩٨)) قشرها را مغز اندر باغ جو ز انكه آب از باغ مى آيد بجو
((٣٢٩٩)) گر نبينى رفتن آب حيات بنگر اندر سير اين جوى و نبات
((٣٣٠٠)) آب چون انبه تر آيد در گذر زو كند قشر صور زوتر گذر
((٣٣٠١)) چون به غايت تيز شد اين جو روان غم نپايد در ضمير عارفان
((٣٣٠٢)) چون به غايت ممتلى بود و شتاب پس نگنجد اندر او الا كه آب
آيه « وَاَلَّذِي أَخْرَجَ اَلْمَرْعى » ٨٧ : ٤ (١) ( خداوندى كه چراگاه بيرون آورد )
(١) سوره اعلى ، آيهء ٤ . .