تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٤٥٢ - انديشه را دور خود انديشه نپيچانيم ، رهايش كنيم تا براى ما راهى را باز كند
تو گام به راه در نِه و هيچ مگوى خود راه بگويدت كه چون بايد رفت
جلال الدين هم مى گويد :
گر چه رخنه نيست در عالم پديد خيره يوسف وار مى بايد دويد
مى گوييم : گفتهء عطار و مولوى با مطلبى كه مى گوييم هيچ منافاتى ندارد ، زيرا مقصود آنان تحريك انسان به شكستن جمود و ركود و در آمدن از حصار آهنين ( خود طبيعى ) است ، آنان مى خواهند بگويند : شما نبايد بنشينيد و دست روى دست بگذاريد و بگوييد : من نمى دانم چه مقصدى را جستجو كنم و با كدامين راه به سوى آن رهسپار گردم ؟ زيرا خود اين چون و چرا شما را بقهقرا بر گردانيده نخواهد گذاشت براى هدفهاى عالى رهسپار شويد و اگر بخواهيد منتظر آن موقعيت شويد كه هدفهاى زندگى از همه جهات و به طور قطع صد درصد و بدون تحمل زحمات راه ، براى شما روشن و قابل وصول باشد ، شما در اين صورت زنده نيستيد ، بلكه با تمام بىاعتنايى مشغول جان كندن مى باشيد .
هرگز ديده نشده است و امكان هم ندارد كه يك انسان هر اندازه هم داراى نيرومندترين اراده و انديشه بوده باشد ، بتواند همهء مقاصد مطلوبه و همهء راه هايى را كه به آن مقاصد منتهى مى شود درك و دريافت نمايد ، اما رهروان بشريت با نظر به ديناميسم زندگانى و قدرت روح باين « محال است » و « امكان ندارد » و « بعيد است » و « چطور مى شود ؟ » و « چطور خواهد شد ؟ » ها گوش نمى دهند ، بلكه با تحريك درونى به راه مى افتند كه اين خود مقصد اولى و هدف ذاتى زندگانى و روح مى باشد ، آن گاه كه راه افتادند مقصدهاى گوناگونى سر راه آنها را مى گيرد ، اين راهرو است كه بايستى مقصدها را تشخيص بدهد .