تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٤٤١ - ٢ - نظريهء مخالف
آن شخصيتى كه مى گويد :
من چه گويم يك رگم هشيار نيست شرح آن يارى كه او را يار نيست اى خدا اى فضل تو حاجت روا با تو ياد هيچ كس نبود روا قطرهء دانش كه بخشيدى ز پيش متصل گردان به درياهاى خويش قطرهء علم است اندر جان من وارهانش از هوا وز خاك تن از خدا جوييم توفيق ادب بىادب محروم ماند از لطف رب من نخواهم در دو عالم بنگريست تا ندانم كاين دو مجلس آنِ كيست چيست اين كوزه تن محصور ما و اندر آن آب حواس شور ما اى خداوند اين خم و كوزهء مرا در پذير از فضل الله اشترى دم بجنبانيم ز استدلال و مكر تا كه حيران ماند از ما زيد و بكر واله حيرانى خلقان شديم دست طمع اندر الوهيت زديم رقص آن جا كن كه خود را بشكنى پنبه را از ريش شهوت بر كنى رقص و جولان بر سر ميدان كنند رقص اندر خون خود مردان كنند چون رهند از دست خود دستى زنند چون جهند از نقص خود رقصى كنند مطربانشان از درون دف مى زنند بحرها در شورشان كف مى زنند
و . . . صدها از قبيل ابيات فوق كه حالت اعتلاى شگفت انگيزى را در روان مولوى نشان مى دهد . شخصى كه گام به اين مقام گذارده و تعليم و تربيت مردم را به عهده گرفته است ، نبايستى آن اندازه سبك و زشت صحبت كند كه فاصله ميان آن ابيات زشت و سبكش با آن ابيات معنوى و روحانى فوق العاده اش چنان زياد باشد كه مطالعه كننده جهش غير مناسبى در مغز خود احساس كند .
اقتدار جلال الدين در تجسيم و تمثيل خيلى بيشتر از آن بوده است كه به آوردن مثالهاى زشتى از قبيل كنيز و كدو . . . و غير ذلك نيازمند بوده باشد . اما آيهء شريفهء :