تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٤١٣ - تفسير ابيات
كلى بايد بگويم : وقتى كه دوران پيرى فرا مى رسد ، دو صد بيمارى بانسان حمله ور مى گردد .
پير : - آقاى طبيب ، شهوتم يك باره كاهش يافته است .
طبيب : - بلى ، همهء اين بىچارگىها از پيرى است .
پير : - پاهايم سست شده و نمى توانم راه بروم .
طبيب : - آرى عزيزم ، اين هم پديدهء پيرى است كه تو را از راه رفتن باز داشته و به گوشهاى انداخته است .
پير : - آقاى طبيب ، اين كج شدن و مانند كمان شدن پشتم از چيست ؟ طبيب : - آن هم از پيرى است .
پير راستى آقاى طبيب چشمانم هم تاريك شده است .
طبيب : - بلى ، آن هم از پيرى است .
[ در اين موقع پير فرتوت بىچاره از كوره در رفته داد مى زند : ] اى احمق ، با اين ادعا كه من طبيبم ، من طبيبم ، همين يك جمله را آموختهاى كه در مقابل هر درد كه به تو عرضه مى شود ، مى گويى : « آن هم از پيرى است » ؟ تو يك مرد احمق و بىشعورى مگر عقل تو اين حقيقت را به تو نياموخته است كه خدا براى هر دردى درمانى آفريده است ؟ به جهت همين نادانى است كه مانند خر احمق در جهالت غوطه ور شدهاى .
طبيب : - اى بيمار كه عمرت به شصت سال رسيده است ، اين داد و فرياد و خشم و پرخاشت هم از پيرى است . هنگامى كه همهء اجزاء و اعضاى بدنت ناتوان گشت ، خود دارى و شكيبايىات هم ضعيف و ناچيز مى گردد . آدم پير طاقت شنيدن دو كلمه را نداشته بدين جهت هى هى كرده و خشم سراسر وجود او را فرا مى گيرد ، وقتى كه طاقت و تاب آشاميدن يك جرعه در انسان نماند ، هر چه كه بياشامد قى مى كند و بر مى گرداند .