تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٣٩٠ - بيان حال خود پرستان و ناشكران در نعمت وجود انبياء و اولياء
بيان حال خود پرستان و ناشكران در نعمت وجود انبياء و اولياء
((٣٠٥٩)) هر كه ز ايشان گفت از عيب و گناه وز دل چون سنگ و از جان سياه
((٣٠٦٠)) وز سبك دارى فرمانهاى او وز فراغت از غم فرداى او
((٣٠٦١)) وز هوس وز عشق اين دنياى دون چون زنان مر نفس را بودن زبون
((٣٠٦٢)) و آن فرار از گفته هاى ناصحان و آن رميدن از لقاى صالحان
((٣٠٦٣)) با دل و با اهل دل بيگانگى با شهان تزوير و روبه شانگى
((٣٠٦٤)) سير چشمان را گدا پنداشتن وز حسدشان خفيه دشمن داشتن
((٣٠٦٥)) گر پذيرد چيز تو گويى گداست ور نه گويى زرق و مكر است و دغاست
((٣٠٦٦)) گر در آميزد تو گويى طالع است ور نه گويى در تكبر مولع است گر تحمل كرد گويى عاجز است ور غيور آمد تو گويى گر بزاست
((٣٠٦٧)) يا منافقوار عذر آرى كه من ماندهام در نفقهء فرزند و زن
((٣٠٦٨)) نى مرا پرواى سر خاريدن است نه مرا پرواى دين ورزيدن است
((٣٠٦٩)) اى فلان ما را به همت ياد دار تا شويم از اوليا پايان كار
((٣٠٧٠)) اين سخن هم نى ز درد و سوز گفت خوابناكى هرزه گفت و باز خفت
((٣٠٧١)) هيچ چاره نيست از قوت عيال از بن دندان كنم كسب حلال
((٣٠٧٢)) چه حلال اى گشته از اهل ضلال غير خون تو نمى بينم حلال
((٣٠٧٣)) از خدايت چاره هست از قوت نى چاره هست از دين و از طاغوت نى
((٣٠٧٤)) اى كه صبرت نيست از دنياى دون صبر چون دارى ز نعم الماهدون
((٣٠٧٦)) اى كه صبرت نيست از پاك و پليد صبر چون دارى از آن كت آفريد ؟
((٣٠٧٥)) اى كه صبرت نيست از ناز و نعيم صبر چون دارى ز اللَّه كريم اى كه صبرت نيست از فرزند و زن صبر چون دارى ز حىّ ذو المنن اى كه صبرت نيست از آب سياه صبر چون دارى تو از خشم اله