تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٣٥٨ - شرح فايدهء حكايت آن شخص شتر جوينده
((٢٩٩٤)) اندر آن صحرا كه آن اشتر شتافت اشتر خود نيز آن ديگر بيافت
((٢٩٩٥)) چون بديدش ياد آورد آن خويش بىطمع شد ز اشتران و يار خويش
((٢٩٩٦)) آن مقلد شد محقق چون بديد اشتر خود را كه آن جا مى چريد
((٢٩٩٧)) او طلبكار شتر آن لحظه گشت مى نجستش تا نديد او را به دشت
((٢٩٩٨)) بعد از آن تنها رَوى آغاز كرد چشم سوى ناقهء خود باز كرد
((٣٠٠٠)) گفت تا اكنون فسوسى بوده ام وز طمع در چاپلوسى بوده ام
((٣٠٠١)) اين زمان هم درد تو گشتم كه من در طلب از تو جدا گشتم به تن
((٣٠٠٢)) از تو مى دزديدمى وصف شتر جان من ديد آن خود شد چشم پر
((٣٠٠٣)) تا نيابيدم نبودم طالبش مس كنون مغلوب شد زر غالبش
((٣٠٠٤)) سيّئاتم شد همه طاعات شكر هزل شد فانى و جدّ اثبات شكر
((٣٠٠٥)) سيّئاتم چون وسيلت شد به حق پس مزن بر سيّئاتم هيچ دق
((٣٠٠٦)) مر تو را صدق تو طالب كرده بود مر مرا جدّ و طلب صدقى گشود
((٣٠٠٧)) صدق تو آورد در جستن تو را جستنم آورد در صدقى مرا
((٣٠٠٨)) تخم دولت در زمين مى كاشتم سخره و بيگار مى پنداشتم
((٣٠٠٩)) آن نبد بيگار كسبى بُد درست هر يكى دانه كه كِشتم صد برست
((٣٠١٠)) دزد سوى خانهاى شد زير دست چون در آمد ديد كان خانهء خود است
((٣٠١١)) گرم باش اى سرد تا گرمى رسد با درشتى ساز تا نرمى رسد
((٣٠١٢)) آن دو اشتر نيست آن يك اشتر است تنگ آمد لفظ و معنى بس پر است
((٣٠١٣)) لفظ در معنى هميشه نارسان ز ان پيمبر گفت قد كل لسان
((٣٠١٤)) نطق اسطرلاب باشد در حساب چه قدر داند ز چرخ و آفتاب
((٣٠١٥)) خاصه چرخى كاين فلك ز ان پرهاى است آفتاب از آفتابش ذرهاى است