تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٣٤٨ - امتحان هر چيزى تا ظاهر شود خير و شرّى كه در وى است
امتحان هر چيزى تا ظاهر شود خير و شرّى كه در وى است
((٢٩٤٥)) منگر اندر غبطهء اين بيع و سود بنگر اندر خسر فرعون و ثمود
((٢٩٤٦)) اندر اين گردون مكرر كن نظر ز انكه حق فرمود ثم ارجع بصر
((٢٩٤٧)) يك نظر قانع مشو زين سقف نور بارها بنگر ببين هل من فطور
((٢٩٤٨)) چون كه گفتت كاندرين سقف نكو بارها بنگر چو مرد عيب جو
((٢٩٤٩)) پس زمين تيره را دانى كه چند ديدن و تمييز بايد در پسند
((٢٩٥٠)) تا بپالاييم صافان را ز درد چند بايد عقل ما را رنج برد
((٢٩٥١)) امتحانهاى زمستان و خزان تاب تابستان بهارِ همچو جان
((٢٩٥٢)) بادها و ابرها و برقها تا پديد آرد عوارض فرقها
((٢٩٥٣)) تا برون آرد زمين خاك رنگ هر چه اندر جيب دارد لعل و سنگ
((٢٩٥٤)) هر چه دزديدست اين خاك دژم از خزانهء حق و درياى كرم دزد يعنى خاك گويد هيچ هيچ شحنه او را در كشد در پيچ پيچ
((٢٩٥٥)) شحنه گاهش لطف گويد چون شكر گه بر آويزد كند هر چه بتر
((٢٩٥٨)) تا ميان قهر و لطف آن خفيه ها ظاهر آيد ز آتش خوف و رجا
((٢٩٥٩)) آن بهاران لطف شحنهء كبرياست و ان خزان تهديد و تخويف خداست
((٢٩٦٠)) و آن زمستان چار ميخ معنوى تا تو اى دزد خفى ظاهر شوى
((٢٩٦١)) پس مجاهد را زمانى بسط دل يك زمانى قبض درد و غش و غل
((٢٩٦٢)) ز ان كه اين آب و گلى كابدان ماست منكر و دزد و ضياى جانهاست
((٢٩٦٣)) حق تعالى گرم و سرد و رنج و درد بر تن ما مى نهد اى شير مرد
((٢٩٦٤)) خوف و جوع و نقص اموال و بدن جمله بهر جان ما ظاهر شدن
((٢٩٦٥)) اين وعيد و وعده ها انگيخته است بهر اين نيك و بدى آميخته است