تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٣٠٢ - قصه منافقان و مسجد ضرار ساختن ايشان
((٢٨٤٦)) رو بگرداند چو بيند زخمها رفتن او بشكند پشت تو را
((٢٨٤٧)) اين دراز است و فراوان مى شود و آنچه مقصود است پنهان مى شود
((٢٨٤٩)) آن رسولِ مهربانِ رحم كيش جز تبسّم جز بلى نآورد پيش
((٢٨٥٠)) شكرهاى آن جماعت ياد كرد در اجابت قاصدان را شاد كرد
((٢٨٥١)) مى نمود آن مكر ايشان پيش او يك به يك ز انسان كه اندر شير مو
((٢٨٥٢)) موى را ناديده مى كرد آن لطيف شير را شاباش مى گفت آن ظريف
((٢٨٥٣)) صد هزاران موى مكر و دمدمه چشم خوابانيد آن دم از همه
((٢٨٥٤)) راست مى فرمود آن بحر كرم من شما را از شما مشفقترم
((٢٨٥٥)) من نشسته بر كنار آتشى با فروغ و شعلهء بس ناخوشى
((٢٨٥٦)) همچو پروانه شما آن سو دوان هر دو دست من شده پروانه ران
((٢٨٥٧)) چون بر آن شد تا روان گردد رسول غيرت حق بانگ زد مشنو ز غول
((٢٨٥٨)) كاين خبيثان مكر و حيلت كرده اند جمله مقلوب است آنچ آورده اند
((٢٨٥٩)) قصد ايشان جز سيه رويى نبود خير دين كى جست ترسا و يهود
((٢٨٦٠)) مسجدى بر جسر دوزخ ساختند با خدا نرد دغاها باختند
((٢٨٦١)) قصدشان تفريق اصحاب رسول فضل حق را كى شناسد هر فضول
((٢٨٦٢)) تا جهودى را ز شام اين جا كشند كه به وعظ او جهودان سر خوشند
((٢٨٦٣)) گفت پيغمبر كه آرى ليك ما بر سر راهيم و بر عزم غزا
((٢٨٦٤)) زين سفر چون باز گردم آن گهان سوى آن مسجد روان گردم روان
((٢٨٦٥)) دفعشان گفت و به سوى غزو تاخت با دغايان از دغا نردى بباخت
((٢٨٦٦)) چون بيايد از غزا ياد آمدند طالب آن وعدهء ماضى شدند
((٢٨٦٧)) گفت حقّش كى پيمبر فاش گو عذر آور جنگ باشد باش گو
((٢٨٦٨)) گفت كاى قوم دغل خامش كنيد تا نگويم رازتان تن بر زنيد