تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٢
از خود به ما نزديكتر است ، بلكه به روشنايى اين شعع است كه « من » ايده آل به « من » ملكوتى مبدل مى شود ، با آن شعاع بنگريد و « من » ملكوتى خود را دريابيد .
با چنين نزديكىاى دوريم دور در چنين تاريكىاى بفرست نور
چه تاريكى ظلمانىتر از آن كه دل انسانى آن چه را كه خود دارد از بيگانه تمنا كند ؟ بر اين دو ديدهء حيران من هزار افسوس كه با دو آينه رويش عيان نمى بينم شب و روز و ماه ها و ساليان دراز شمع ناچيزى به دست گرفته ، پهنهء بىكران هستى را با كمك عصاى شكستهء اصطلاحات درهم و برهم درمى نورديم و آن گاه كه از خود مى پرسيم كجا مى رويم و در جستجوى چه گمشدهاى هستيم ؟ به خود پاسخ مى دهيم كه آفتاب درخشانى را كه موجوديت ما را فروزان سازد مى جوييم با چه وسيلهاى ؟ با شمع ناچيزى كه يك دم آن را خاموش مى سازد در كجا جستجو مى كنيم ؟ در سايه هاى حقايقى كه خود سايه هاى همان خورشيد فروزان هستند .
اين است آن تاريكى وحشتناك ، كه جز نور الهى چيزى توانايى بر طرف كردن آن را ندارد .
يا من هو اخفى لفرط نوره الظاهر الباطن فى ظهوره »
ملا هادى سبزوارى »
اين دعا هم بخشش و تعليم توست ور نه در گلخن گلستان از چه رست ؟
اگر نسيمى از عنايت ربانى تو اى كردگار فياض به گلخن يك مشت گوشت و پيه و استخوان و رگ و پوست نوزيده بود ، گلستانى در درون ما شكوفان نمى گشت . مشتى مادهء ناچيز كه شايستگى آگاهى به خويشتن ندارد ، پس چگونه ممكن است توجهى به بارگاه جمال و جلال كبريايى تو پيدا كرده و خود را با عظمت بىنهايتت در تماس بگذارد و خود را به تو منسوب نمايد .