تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ١٥
خدا ، گاهى او را به وحدت وجود مانند گل و عطر آن و گاهى به وحدت موجود مانند گل و برگ گل ، بار ديگر به خدايى كه موحدين تاريخ بشرى معتقدند كشانيده است . جنبهء احساس نزديكى انسان به خدا از روح خود جوش جلال الدين سر مى كشد ، گاهى انسان را عين خدا و گاهى مظهر خدا ، بار ديگر مانند آهنى معرفى مى كند كه از شعلهء الهى سرخ شده ، ولى آهن بودن خود را از دست نداده است . چون جنبهء ابديتگرايى روح جلال الدين به هيجان درمى آيد ، گاهى با مذاق وحدت وجودى يا وحدت موجودى او درهم مى آميزد ، ابديت را در رجوع انسان به همان نيستان كه از آن جا بريده شده است جستجو مى كند ، گاه ديگر مذاق رسمى مليّون تاريخ در بارهء خدا او را جلب كرده ابديت را با سعادت يا شقاوت جاودانى توضيح مى دهد و گاه ديگر اظهار بهت و حيرت مى كند . اين اظهار بهت و حيرت با نظر به ريشه اساسى خدا يابى روح جلال الدين نشاط و هيجان روحى او را به هيچ وجه مختل نمى سازد ، بلكه صراحتاً مى گويد :
گه چنين بنمايد و گه ضد اين جز كه حيرانى نباشد كار دين
اما :
نه چنان حيران كه پشتش سوى اوست بل چنين حيرت كه محو و مست دوست
همين روح خروشان و جوشان است كه حقايق و واقعيات جهان طبيعت نمى تواند او را آرام سازد ، لذا خود را مجبور مى بيند كه يك حسام الدين چلبى يا يك شمس تبريزى را كه داراى روح انسانى گسترده در بىنهايت است پيدا كند و جوشش بىنهايت روحى خود را با آنها آرامش ببخشد ، خود او مى گويد :
صورتگر و نقاشم هر لحظه بتى سازم وا نگاه همان بت را در پيش تو بگدازم
من گمان نمى كنم كسى كه همهء دفاتر مثنوى را مطالعه كند اين نكته را متوجه