تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ١٠٣ - منتخباتى از كتاب رافائل - آلفونس دولا مارتين
تا دليلى براى دوستدارى بيشتر در دست او باشد و با هر يك از اين يادگارها وسيلهء تازهاى براى اشتغال كانون اشتياق بيابد كه حتى از سوزش خويش هم در آن لذت مى برد . » [١] [ سنايى مى گويد ] :
« شامگاهان از اتاق بيرون رفتم و انگشترى الماس را كه مادر مهربان و بىچاره به من بخشيده بود با خود بردم . تا اين وقت آن را نفروخته و اميدوار بودم كه از طريق انتشار اشعارم از فروش آن بىنياز شوم و عين آن را به مادر باز گردانم . چون اين يادگار عزيز مادر را به گوهر فروش مى سپردم ، بوسهاى پر از مهر بر آن زدم و اشكى گرم بر آن ريختم . اين مرد نيز از حالتم سخت متأثر شد و دريافت كه اين از آن شخص من است و به دزدى تحصيل نكردهام و آن گاه كه او سى سكهء طلا در بهاى آن مى شمرد انگشترى چنان از انگشت من افتاد كه گويى عمرى و جانى با آن از كف مى رود و با اين كار به ارتكاب جنايتى سخت و مدهش قيام مى كنم . از اين پس بارها حاضر بودهام الماسى بيست برابر بهاى آن الماس منحصر كه پارهاى از دل مادر و يكى از آخرين قطرات اشك وى و نور عشق او بود بدهم ، آوخ كه باز يافتن آن برايم ميسر نشده و نمى دانم اكنون در كدامين انگشت است . . . » [٢] [ رافائل در بيان حالت ژولى چنين مى گويد ] :
« سپس اندكى خاموش ماند و ناگهان رنگ چهره اش بر افروخت چندان كه ازين حالت او بر جانش سخت ترسيدم ، ولى زود ازين وحشت بيرون آمدم . چه با آهنگى با شكوه و چنان كه خبرى عظيم را ديرگاه پنهان كرده باشد گفت :
رافائل رافائل خدايى در جهان است گفتم :
وجود اين خداوند را امروز كه بر تو بدين تحقيق ثابت كرده است ؟
[١] رافائل ، ص ٢٤٥ . .
[٢] رافائل ، ص ٢٥٧ - ٢٥٦ . .