مفردات نهج البلاغه - قرشی، سید علی اکبر - الصفحة ٣٧١ - خيل
خيل
(بر وزن علم و عقل) گمان.
«خال الشىء: ظّنه»
درباره طاووس فرموده: نخال قصبه مدارى من فضّة» خ ١٦٥، ٢٣٧ قصب جمع قصبه به معنى ريش (نى، پر) «مدارى» جمع مدرى بكسر ميم چيزيكه از چوب يا آهن بسازند مانند دندانه شانه يعنى: گمان مىكنى كه نىهاى دم او چيزهاى ريخته از نقره است.
خيلاء
تكبّر از روى خيال و فرض. مختال: متكبر. باز درباره طاووس فرموده: «يختال بالوانه و يميس بزيفانه» خ ١٦٥، ٢٣٦ تكبّر و عجب ميكند به وسيله رنگهايش و تفاخر مىورزد با حركت دادن دمش. «خيلاء» دو بار در خ ١٩٢ آمده است.
خيل
اسبان. از لفظ خويش مفرد ندارد. بعقيده راغب اسبان را از آن جهت خيل گفتهاند كه سوار شونده در خود احساس تكبر مىكند طبرسى فرمايد علت اين تسميه تكبّر اسب در راه رفتن است، از اين ماده نه مورد در «نهج» آمده است.
درباره شبيخون نيروى معاويه به شهر انبار فرموده: «و هذا اخو غامد و قد وردت خيله الانبار و قد قتل حسّان بن حسان البكرى» خ ٢٧، ٦٩، اين است سفيان بن عوف از بنى غامد كه اسبان و سپاهيانش بشهر انبار وارد شده و فرماندار آنجا را كشته است. و در اشاره به گروهى مخالف فرموده: الا و انّ الشيطان قد جمع حزبه و استجلب خيله و رجله» خ ١٠، ٤٥، خيل به معنى سواران و رجل (بر وزن كتف) جمع راجل به معنى پياده است. بدانيد شيطان تابعان خويش را جمع كرده و سواران و پيادگانش را بر انگيخته است، خيول جمع خيل است، درباره دشمن فرموده: «انّهم لن يزولوا عن مواقفهم... حتى يجّر ببلادهم الخميس يتلوه الخميس و حتى تدعق الخيول فى نواحر ارضهم» خ ١٢٤، ١٨١، آنها از موقف خويش كنار نمىروند تا لشكرى بعد از لشكرى به ديارشان كشيده شود و تا اسبان با سمهاى خود بكوبد زمينشان را. مخيله: تكبر و عجب چنانكه در (ا ب ه) گذشت «مخايل» جمع مخيله است يعنى. خيال آور و گمان آور، در دعاى استسقاء فرموده: «اللهم خرجنا اليك حين... اخلفتنا مخايل الجود» خ ١١٥، ١٧١ خدايا به طرف تو آمديم وقتى كه خلف وعده كرد با ما ابرهاى خيال آورد
كه به خيال مىآوردند: باران خواهد باريد و الحمد لله و صلى الله على محمد و آله شب ١٨، ٧، ١٣٧٠ شمسى. باب خاء (١٠٣) كلمه است.