مفردات نهج البلاغه - قرشی، سید علی اکبر - الصفحة ٢٢٨ - جمس
جاى خود حركت كنند تو حركت نكن. دندان بر دندان نه. سرت را به خدا عاريه ده.
قدمت را در زمين محكم كن.
جمح
رفتن با شتاب. (سركشى اسب)
راغب گويد: اصل آن در اسب است كه تند رفتن و شتابش در حدى است كه راكب نتواند بازش دارد.
جموح و جماح نيز به آن معنى است. آنحضرت درباره زبان انسان فرموده: «و اجعلوا اللسان واحدا و ليخزن الرجل لسانه فانّ هذا اللسان جموح بصاحبه» خ ١٧٦، ٢٥٣، زبان خود را يكى كنيد، هر كس زبان خويش را حفظ كند كه اين زبان نسبت به صاحب خود سركش است. در باره دنيا فرموده: «الجامحة الحرون» خ ١٩١، ٢٨٥ يعنى سركش است و اگر رفتن بخواهى توقف مىكند. منظور از «جمحات» در نامه ٥٣، ٤٢٧ سركشيهاى نفس است و «جموح الدهر» در نامه ٣١ سركشى روزگار است.
بنى جمح
نام قبيلهاى است كه سرشناسان آن در جمل به كمك عايشه آمدند، آنحضرت در رابطه با كشته شدن طلحه و زبير كه از عبد مناف بودند و فرار كردن بنى جمح فرموده: «ادركت و ترى من بنى عبد مناف و افلتتنى اعيان بنى جمح» خ ٢١٩، ٣٣٧، انتقام خويش را از بنى عبد مناف گرفتم ولى سرشناسان بنى جمح از دست من در رفتند.
جمد
و جمود: ايستادن و خشكيدن.
«جمد الماء: قام. جمد الدم: يبس»
جامد: بىحركت. از اين ماده، نه مورد در «نهج» آمده است. درباره خميره آدم ٧ فرموده: «اجمدها حتى استمسكت و اصلدها حتى صلصلت» خ ١، ٤٢، آن گل شكل يافته را خشكانيد تا قوام يافت و آنرا سخت گردانيد تا خشك گرديد و مانند سفال صدا مىكرد. درباره حفظ آبرو فرموده: «ماء وجهك جامد يقطره السئوال فانظر عند من تقطره» حكمت ٣٤٦، آب رويت ايستاده و محفوظ است، سئوال آبرويت را مىريزد. ببين پيش كدام كس آنرا مىريزى يعنى: سئوال را از اهلش بكن «جمادا لا ينمون» خ ٢٢١، ٣٣٩ درباره مردگان است.
جمس
به معنى جامد شدن است. در لغت آمده اكثرا درباره آب جامد و درباره روغن جامس گويند. نبات جامس آنستكه طراوتش رفته باشد، آن يكبار