مفردات نهج البلاغه - قرشی، سید علی اکبر - الصفحة ٢٩٢ - حكم
يعنى: خدايا خونهاى ما و آنها را حفظ كن. و نيز در فلسفه احكام فرموده: «فرض الله... القصاص حقنا للّدماء» حكمت ٢٥٢.
حكر
(بر وزن عقل) حبس كردن طعام براى زيادى قيمت، تحكّر و احتكار نيز به همان معنى است
«احتكر الطعام: جمعه و احتبسه انتظارا لغلائه»
«حكره» بضم اوّل اسم است از احتكار اين لفظ در قرآن مجيد به كار نرفته ولى سه مورد از آن در «نهج» و همه در نامه مالك اشتر آمده است.
«فمن قارف حكرة بعد نهيك ايّاه فنكّل به و عاقبه فى غير اسراف» نامه ٥٣ ص ٤٣٨ هر كس بعد از نهى تو، مباشرت به احتكار كند او را تنبيه و عقوبت كن بدون اسراف و زيادهروى و نيز فرموده: «فامنع من الاحتكار فانّ رسول الله ٦ منع منه» نامه ٥٣، ص ٤٣٨ از احتكار منع كن كه رسول خدا ص آنرا حرام كرده است و نيز در ص ٤٣٨ از همين نامه آمده: «و احتكارا للمنافع».
حكم
(بر وزن قفل) داورى، اصل آن به معنى منع است
در اقرب الموارد گويد: «الحكم: القضاء و اصله المنع»
راغب، منع براى اصلاح گفته
طبرسى فرمايد: احكام به معنى اتقان و استوار كردن است
حكيم كسى است كه مانع از فساد باشد، از اين لفظ به طور وفور در «نهج» آمده است كه به بعضى از آنها اشاره مىشود.
آنگاه كه شنيد: خوارج در رابطه با عدم قبول حكميّت مىگويند «لا حكم الّا لله» فرمود: «كلمة حقّ يراد بها الباطل: نعم انّه لا حكم الّا لله و لكن هولاء يقولون لا امرة الّا لله و انّه لابدّ للناس من امير برّ او فاجر» خ ٤٠، ٨٢، سخن اينان سخن حق است و ليكن از آن باطل اراده مىشود: آرى حكم و داورى و دستور مال خداست ولى اينها مىگويند: حكومت مخصوص خداست با آنكه مردم بايد اميرى داشته باشند خوب يابد. منظور امام صلوات الله عليه آنستكه: خدا حكم جنگ و صلح را (مثلا) مىدهد و آن امير است كه گاهى صلح را مناسب مىداند و گاهى جنگ را و من هم بالاجبار صلح را اختيار كردم، از اين سخن معلوم مىشود كه خوارج عقيده به «انارشيسم» و بىحكومتى داشتهاند و يا نتيجه كلامشان آن بوده است.