قواعد کلی فلسفی در فلسفه اسلامی - ابراهيمي ديناني، غلام حسين - الصفحة ٧٦٤ - طرح يك سؤال
زيرا، همانگونه كه گذشت، حقيقت وجود ماده چيزى جز يك امر مبهم نمىباشد. ابهام ماده به معنى اين است كه پيوسته بين اين صورت و آن صورت دوران و جريان مىيابد و هرگز بدون يك صورت فعليه چهرۀ خود را نمايان نمىسازد. به همين جهت است كه شيخ الرّئيس ابو على سينا هيولاى اولى را به يك زن زشت همانند كرده كه پيوسته چهرۀ ناپسند و ناهموار خويش را از چشم مردم پوشيده نگاه مىدارد. زشت رويان زشتى را در معرض تماشاى مردم قرار نمىدهند، همانگونه كه پرىرويان زيبايى را هرگز پنهان نمىدارند، شاعر نيكو سروده است آنجا كه گفته است:
پرىرو تاب مستورى ندارد ببندى در، ز روزن سر برآرد
بنابراين، وقتى گفته مىشود صورت فعليۀ يك موجود تمام حقيقت آن به شمار مىآيد، يك سخن بيهوده نيست كه برخلاف موازين فلسفى ابراز شده باشد؛ زيرا هيولاى اولى، از جهت اينكه مادۀ اشياء به شمار مىآيد، هميشه در يك صورت فعليه فانى و مستهلك است؛ همانگونه كه وقتى حدّ تام را در مورد يك شىء مورد بررسى قرار مىدهيم، معلوم مىشود جنس همواره در فصل خود فانى و مستهلك است؛ زيرا نسبت ماده به صورت فعليه، و همچنين نسبت جنس به فصل، از نوع نسبت نقص به تمام به شمار مىآيد. وقتى اين مسئله روشن باشد كه نسبت ماده به صورت فعليه از نوع نسبت نقص به كمال است، اين قاعده نيز روشن خواهد شد كه تمام حقيقت يك شىء را صورت فعليۀ آن تشكيل مىدهد؛ زيرا حقيقت يك شىء چيزى جز فعليت آن نمىباشد، تا جايى كه مىتوان گفت اگر وجود صورت فعليه بدون مادۀ آن امكانپذير باشد، به ماهيت آن موجود خلل وارد نمىگردد؛ زيرا همانگونه كه گذشت، ماده جز صرف قبول و پذيرش حقيقت چيز ديگرى نيست. پذيرفتن حقيقت، اگرچه در جاى خود داراى اهميت بسيار است، ولى نفس پذيرش حقيقت نمىتواند يك حقيقت به شمار آيد.
مثلا گفته مىشود جهانى كه ما اكنون در آن زندگى مىكنيم، موجودى است كه از ماده و صورت فعليه تركيب يافته است؛ ولى حقيقت جهان و واقعيت عالم چيزى جز صورت فعليۀ آن نيست. مادۀ جهان مىتواند صورتهاى گونهگون بىشمارى را بپذيرد؛ ولى آنچه حقيقت جهان را تشكيل مىدهد و واقعيت آن را آشكار مىسازد، صورت فعليۀ جهان به شمار مىآيد.
بنابراين، اين مسئله به آسانى قابل ادراك است كه قدماى اهل منطق گفتهاند: «براى