قواعد کلی فلسفی در فلسفه اسلامی - ابراهيمي ديناني، غلام حسين - الصفحة ٦٢٩ - نظر فلاسف١٧٢٨ تجربى در باب جوهر
ضرورتا دليل بر وجود خارجى آن نخواهد بود.
اما تصور جوهر چگونه حاصل مىشود؟ لاك مىگويد به انتزاع از منشأ آن كه در تجربه وارد است و در واقع مفهوم جوهر مستفاد از احساس اعراض است و محل و حائلى است مجهول براى اعراض معلوم و محسوس و در اينباره مثالى مىزند كه هندىها مىگويند زمين روى سنگپشت است و سنگپشت روى فيل؛ ولى فيل معلوم نيست روى چه چيزى قرار دارد. در حقيقت چيزى است كه نمىدانيم.
اگر بگوييم مجموع كيفيات است كه در حس وارد مىشود، به اين اشكال بر مىخوريم كه حس فقط بسائط را ادراك مىكند نه مركبات را؛ به علاوه اين كيفيات محتاج به يك عامل وحدت هستند و در وجود معيت دارند و همين احساس وحدت منشأ تصور جوهر قرار مىگيرد. وقتى كه شىء معين به ذهن عرضه مىشود، چند تصور حسى مختلف «با هم و جمعا» به ذهن مىآيد و يك شىء واحد را به ذهن القا مىكند و ذهن هم مجموع اين تصورات را تركيب كرده، به آنها يك اسم مىدهد كه جوهر باشد. ولى ذهن هرگز حامل يا محل اصلى اين كيفيات را ادراك نمىكند، و بر خود كيفيات هم درست علم حاصل نمىنمايد؛ چنانكه واقعا هستند. خلاصه اينكه ماهيت اصلى جوهر مجهول است. در عين حال وجود اشياء هم بدون اوصاف غيرممكن است. هرچند شىء معين مىتواند اوصاف و نسبتهاى خود را تغيير دهد، بدون اينكه از شيئيت بيفتد.
ولى اوصاف شىء مثل دستۀ تركه نيست كه ريسمانى به اسم جوهر دور آنها بسته باشند. . .
در مورد تصور جواهر مجرد و غير مادى جان لاك مىگويد كه اين هم مثل تصور جوهر جسمانى از تصور و تفكر و شك و تصديق و ساير اعمال ذهنى حاصل مىشود كه منشأ همۀ آنها وجدان و حس باطنى است و براى آنها هم مجبوريم مثل جوهر مادى يك زمينۀ مجهولى فرض كنيم. . .
. . . اگر چنانكه مدرسيون مىگفتند، جوهريت قيام به ذات باشد و وجود مستقل، پس داراى مراتبى خواهد بود و در اين صورت فقط كل كائنات است كه مىتواند مصداق حقيقى جوهر باشد؛ و به اين استدلال منظومۀ شمسى مثلا جوهريتش از يك موجود زندۀ واحد بيشتر است كه متكى به غذا و آب و هوا است. خلاصه اگر جوهريت كافى بودن به خويش باشد و استغناء از چيزهاى ديگر، قول فيلسوف معروف اسپينوزا را كه كل طبيعت يا خدا را جوهر خوانده