قواعد کلی فلسفی در فلسفه اسلامی - ابراهيمي ديناني، غلام حسين - الصفحة ٦٢٢ - دليل قاعده
جزئى ديگر، از جهت اينكه جزئى ديگر است، نمىرسد؛ مگر اينكه جزئى ديگر را با ادراك جزئى ديگر كه همان احساس ديگر است دريابد؛ و در اين صورت از يك ادراك جزئى به ادراك جزئى ديگر نرسيده، بلكه دو ادراك جزئى مشخص و جدا از يكديگر پيدا كرده است كه هيچيك از آن دو نتيجۀ ديگرى نيست. به همين ترتيب گفته مىشود ادراك جزئى مكتسب نيز نمىباشد، زيرا هرگونه ادراك مكتسب مسبوق است به يك ادراك ديگر كه آن را كاسب مىنامند. در اين صورت اگر ادراك جزئى مشخص را مكتسب فرض كنيم، ناچار بايد ادراك ديگرى پيش از آن وجود داشته باشد كه آن را كاسب مىنامند. در اين هنگام اين پرسش پيش مىآيد كه آيا آن ادراك كاسب كه پيش از ادراك جزئى مكتسب وجود دارد، جزئى است يا كلى؟
در مقام پاسخ به اين پرسش، اگر گفته شود آن ادراك جزئى است، به شق اول بازگشته و با اين مانع روبرو مىشويم كه ادراك جزئى، از آن جهت كه جزئى است، به هيچوجه نمىتواند كاسب واقع شود. ولى اگر گفته شود، آن ادراك كلى است با اشكال ديگرى روبهرو خواهيم بود و آن اشكال عبارت است از اينكه ادراك كلى، از آن جهت كه كلى است، به هيچوجه ادراك جزئى مشخص را، از آن جهت كه يك ادراك جزئى مشخص است، نتيجه نمىدهد؛ زيرا كلى همواره مستلزم كلى است و امر آن از جهت كلى بودن برتر و والاتر از آن است كه تا مقام جزئى بودن، از آن جهت كه جزئى و مشخص است، تنزل يابد.
در اينجا ممكن است اين پرسش پيش آيد كه آيا آنچه به عنوان دليل براى اثبات قاعدۀ فلسفى مزبور ذكر شد، با آنچه ميان حكما و ارباب منطق رايج است، منافات ندارد؟ مگر نه اين است كه حكما و ارباب منطق مبناى اصل هرگونه انتقال و استدلال فكرى را از كلى به جزئى مىدانند؟ مطالعۀ دقيق در آثار حكما نشان مىدهد كه اين اصول از نظر آنان پذيرفته شده است:
١. انسان در ذهن خود احكام بديهى دارد.
٢. آن احكام بديهى ارزش يقينى دارند.
٣. ذهن به وسيلۀ آن احكام بديهى از حكم كلى به حكم جزئى مىرسد.
٤. اساس هرگونه استدلال فكرى، از كلى به جزئيات است.
پاسخ اين پرسش اين است كه آنچه حكما و ارباب منطق مىگويند، با آنچه در اينجا