قواعد کلی فلسفی در فلسفه اسلامی - ابراهيمي ديناني، غلام حسين - الصفحة ٨٤٨ - جعل وجود يكى از قواعد قاعده به شمار مىآيد
به گوهر نيايد؛ بلكه چنين حال از آن چيز آيد كه در او كثرت و تركيب بود كه از چيز يگانه جز يگانه نخيزد و از آميخته، آميخته آيد. اى نفس، تو خالص نگشتهاى از غش و پاك نشدهاى از اندوختههاى بد كه در گذشته اندوختهاى و در تو پارهاى زنگار گرفته مانده است هنوز؛ و اين است سبب اختلاف در آنچه از تو پديد مىآيد. . . .
آنگه كه تو صافى و يكتا شوى، از تو يك كار آيد يا رغبت در بدبختى و غم و حسرت، يا رغبت در ناز و خرمى و گريز از غم و حسرت. . . بدان كه نشانندۀ درخت نيكى برخلاف نشانندۀ درخت بدى است؛ كه درخت نيكى اگر نيكى برش بود، پس درخت بدى را بدى بر بود؛ و اگر اين سخن صدق نيست، پس صدق بود كه درخت نيكى بدى ثمر دهد و درخت بدى نيكى ثمر دهد. پس هر درختى جز آن بار آرد كه در طبع و گوهر اوست؛ پس بايد كه درخت انگور، بلوط بارش بود و درخت بلوط انگور بار آورد، و مانديدهايم كه درختى برى و ميوهاى دهد جز آنكه در طبع اوست؛ و او را بدان شناخته شده بود از بدو عالم. پس انگور الاّ از انگور نيايد و بلوط الاّ از بلوط. پس اى نفس، چگونه نشانندۀ درخت خير برى دارد جز خير، و نشانندۀ درخت شر برى دارد جز شر؟ و روشن شده است به ضرورت عقل و پيدا گشته در حس كه هيچ نزايد الاّ همسان و مانند خود كه هرگز از خر مردم نزايد و نه از مردم اسب زايد ١.
جعل وجود يكى از قواعد قاعده به شمار مىآيد
با توجه به آنچه تاكنون در اينجا گذشت، به روشنى معلوم گشت لزوم سنخيت ميان علت و معلول يك قاعدۀ عقلى است كه در صحت آن نمىتوان ترديد كرد. اكنون اگر اين مسئله را نيز مورد توجه قرار دهيم كه ذات واجب الوجود، به عنوان مبدأ آفرينش، عين وجود و صرف هستى است، به آسانى مىتوان گفت آنچه از حق تبارك و تعالى صادر مىگردد، چيزى جز وجود اشياء نمىباشد. به عبارت ديگر، مىتوان گفت آنچه جعل يا ايجاد به آن تعلق مىگيرد، هستى اشياء به شمار مىآيد نه ماهيات امور؛ زيرا ميان ماهيات امور و هستى حق تبارك و تعالى سنخيت و مناسبت وجود ندارد. آنچه مىتواند با وجود حق تبارك و تعالى سنخيت و مناسبت داشته باشد، تنها وجود اشياء به شمار مىآيد. به اين ترتيب، مىتوان گفت كسانى كه ماهيات را مجعول دانسته و به اصالت آنها اعتراف كردهاند، قاعدۀ لزوم سنخيت و مناسبت ميان علت و معلول را مورد انكار قرار دادهاند.
[١] مجموعه مصنفات افضل الدين كاشانى، (ينبوع الحياة) ص ٣٦٧-٣٦٩.