قواعد کلی فلسفی در فلسفه اسلامی - ابراهيمي ديناني، غلام حسين - الصفحة ٧٥٢ - برهان دوم
جايى به كار مىرود كه خودى يا خويش آشكار شده باشد. هرچيزى كه در متن اين حقيقت نباشد، به هيچوجه نمىتواند به وسيلۀ كلمۀ «من» مورد اشاره واقع شود. آنچه از حقيقت خودى يا خويش بىگانه است، مدلول كلمۀ «او» يا ساير ضماير واقع مىشود.
با توجه به آنچه تاكنون در اينجا ذكر شد، اين مسئله به روشنى معلوم مىشود كه حقيقت نفس ناطقه با آنچه آن را مثال نفس ناطقه يا صورت ذهنى آن مىنامند، تفاوت دارد؛ زيرا حقيقت نفس ناطقه تنها با كلمۀ «من» مورد اشاره واقع مىشود. ولى مثال نفس ناطقه يا صورت ذهنى آن مدلول كلمۀ «او» قرار مىگيرد.
اكنون اگر كسى بگويد نفس ناطقه نسبت به ذات خويش از طريق صورت ذهنى آگاهى مىيابد، ناچار بايد به اين مسئله اعتراف كند كه كلمۀ «من» معنى خود را از دست داده و اين كلمۀ «او» است كه همواره نقش كلمۀ «من» را ايفا مىنمايد. جاى هيچگونه ترديد نيست كه هيچكس نمىتواند چنين اعترافى كند؛ زيرا وقتى كلمۀ «من» ، كه اشاره به حقيقت نفس ناطقه است، معنى خود را از دست بدهد، ديگر كلمۀ «او» ، كه مدلول صورت ذهنى يا مثال نفس ناطقه است، معنى نخواهد داشت.
برهان دوم
نفس ناطقه اگر از طريق مثال يا صورت ذهنى نسبت به ذات خويش آگاهى يابد، اين
آگاهى از اين دو صورت بيرون نخواهد بود
كه:
١. نفس ناطقه تنها مثال خويش را، كه چيزى جز يك صورت ذهنى نيست، مىشناسد؛ ولى به هيچوجه نمىداند كه آن مثال صورت ذهنى حقيقت خويش به شمار مىآيد.
٢. نفس ناطقه مثال خويش را، كه چيزى جز يك صورت ذهنى نيست، مىشناسد؛ ولى به خوبى مىداند كه آن مثال، صورت ذهنى حقيقت خويش به شمار مىآيد.
در صورت نخست، به هيچوجه نمىتوان ادعا كرد كه نفس ناطقه نسبت به ذات خويش آگاهى مىيابد؛ زيرا هنگامى نفس ناطقه مىتواند از طريق ادراك مثال به ذات خويش آگاهى يابد كه مثال بودن آن مثال را نسبت به ذات خويش بشناسد؛ در حالى كه آنچه مفروض است، خلاف اين مسئله را ثابت مىكند.
در صورت دوم، كه نفس ناطقه به خوبى مىداند آن مثال صورت ذهنى حقيقت خويش به شمار مىآيد، ناچار بايد اعتراف كرد كه نفس ناطقه پيش از آنكه به مثال و صورت ذهنى خويش آگاهى يابد به حقيقت خويش واقف است. واقف بودن به حقيقت