قواعد کلی فلسفی در فلسفه اسلامی - ابراهيمي ديناني، غلام حسين - الصفحة ٤٩٤ - مقدمه
نبايد ترديد روا داشت كه معقولات ثانيه چيزى جز هيئتهاى گوناگون نفس ناطقه نمىباشند. اكنون اگر نفس ناطقه يك موجود خارجى به شمار مىآيد، هيئتهاى گوناگون آن نيز در زمرۀ موجودات قرار خواهند گرفت. كسانى كه در باب وجود ذهنى از آگاهى لازم برخوردارند، به خوبى مىدانند وجود ذهنى گونهاى از هستى است كه وقتى با جهان خارج مورد مقايسه واقع شود، چيزى جز يك وجود ذهنى نمىباشد؛ ولى وجود ذهنى را وقتى فى نفسه و بدون مقايسه با جهان خارج مورد بررسى قرار دهيم، ناچار بايد آن را در زمرۀ موجودات خارجى به شمار آوريم. به اين ترتيب، مىتوان گفت موجود ذهنى در عين اينكه موجود ذهنى است، از جهت ديگر مىتواند يك موجود خارجى نيز به شمار آيد.
علاوه بر آنچه تاكنون در اينجا ذكر شد، آنچه مىتواند فاصلۀ ميان منطق و فلسفه را از ميان بردارد اين است كه گفته مىشود، رابطۀ علم منطق با فلسفه رابطهاى است كه آن را در اصطلاح رابطۀ ميان «ما به ينظر و ما فيه ينظر» نام نهادهاند. اين رابطه ميان آيينه و آنچه در آن منعكس مىگردد، نيز برقرار مىباشد. آيينه را «ما به ينظر» خواندهاند؛ ولى آنچه در آن منعكس مىگردد «ما فيه ينظر» ناميده مىشود. وقتى انسان در آيينه به صورت خود مىنگرد، آيينه را نمىبيند، ولى آيا انسان مىتواند بدون وجود آيينه صورت خويش را مشاهده نمايد؟ آنجا كه صورت ديده مىشود، آيينه ديده نمىشود، ولى آيا نديدن آيينه به معنى نبودن آن است؟
صناعت منطق آيينهاى است كه صورت فلسفه در آن منعكس مىگردد. آنجا كه فيلسوف به فلسفه مىنگرد، منطق را نمىبيند. ولى آيا بدون منطق مىتوان به فلسفه نگريست؟ در اين مقدمۀ كوتاه اگر از عهدۀ بيان و تقرير آنچه مىخواستهام بگويم برآمده باشم، عذر خود را در مورد اختلاط ميان قواعد، موجّه جلوه دادهام.
در مورد تفاوت بين قاعدۀ كلامى و قاعدۀ فلسفى سخن بسيار گفته شده است. ولى آنچه مىتواند سخن را در اين باب كوتاه كند و به هرگونه گفتوگو خاتمه بخشد، اين است كه گفته مىشود: فلسفه، هراندازه پيراسته و خالص باشد، هنگامى كه در حوزۀ حيات مذهبى هويدا مىگردد، رنگ دين به خود مىگيرد و بوى آيين منتشر مىسازد.
كسانى كه حتى در باب پيدايش علوم، گزينش را عنصر اساسى به شمار مىآورند، مسئلۀ بىطرف بودن فلسفه را به شدت مورد انكار قرار مىدهند. نمايش حقايق در آنگونه