تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٥١٢ - نگذاريم تاريكى معصيتها آن قدر دل ما را سياه كند كه ديگر نتوانيم گناه را از اطاعت تشخيص بدهيم
((٣٣٨٤)) كان سياهى بر سياهى اوفتاد هر دو خط كور و معنييى نداد
((٣٣٨٥)) ور سوم باره نويسى بر سرش بس سيه كردى چو جان كافرش
((٣٣٨٦)) پس چه چاره جز پناه چاره گر نااميدى مسّ و اِكسيرش نظر
((٣٣٨٧)) نااميدىها به پيش او نهيد تا ز درد بىدوا بيرون جهيد
((٣٣٨٨)) چون شعيب اين نكته ها با او بگفت ز ان دم جان در دل او گل شكفت
((٣٣٨٩)) جان او بشنيد وحى آسمان گفت اگر بگرفت ما را كو نشان
((٣٣٩٠)) گفت يا رب دفع من مى گويد او آن گرفتن را نشان مى جويد او
((٣٣٩١)) گفت ستارم نگويم رازهاش جز يكى رمز از براى ابتلاش
((٣٣٩٢)) يك نشانى آن كه مى گيرم و را آن كه طاعت دارد از صوم و دعا
((٣٣٩٣)) از نماز و از زكات و غير آن ليك يك ذره ندارد ذوق جان
((٣٣٩٤)) مى كند طاعات و افعال سنى ليك يك ذره ندارد چاشنى
((٣٣٩٥)) طاعتش نغز است و معنى نغز نى جوزها بسيار و در وى مغز نى
((٣٣٩٦)) ذوق بايد تا دهد طاعت بر مغز بايد تا دهد دانه شجر
((٣٣٩٧)) دانهء بىمغز كى گردد نهال صورت بىجان نباشد جز خيال چون شعيب اين نكته ها بر وى بخواند از تفكر همچو خر در گل بماند
((٣٣٧١)) بر دلت زنگار بر زنگارها جمع شد تا كور شد ز اسرارها
نگذاريم تاريكى معصيتها آن قدر دل ما را سياه كند كه ديگر نتوانيم گناه را از اطاعت تشخيص بدهيم كيفيت عجيبى است كه گاهى درون بعضى از انسانها به سبب معصيت به قدرى تيره و تار مى گردد كه ديگر نه براى او بدى مى ماند و نه خوبى . آرى هنگامى كه دو پديدهء خوب و بد از قاموس درون انسانى محو و نابود گشت ، ديگر آن نورى كه وسيلهء تشخيص حق و باطل است به خاموشى مى گرايد . ظلمات متراكمى كه در درون