منشور جاويد - سبحانى، شیخ جعفر - الصفحة ٤٥
نقل مى كند ومى گويد: دو سال گذشت قطره اى باران از آسمان مكه به سرزمين آن فرود نيامد، وى به ابوطالب دستور داد كه فرزند او را «محمّد» كه در آن روزها كودك شيرخوارى بيش نبود حاضر كند، او نوه خويش را روى دست گرفت ورو به كعبه ايستاد، وگفت:خدايا به حقّ اين كودك ما را از باران رحمت خود سيراب نما. اين جمله ها را مى گفت در حالى كه نوه خود را به سمت بالا مى انداخت، ومى گرفت، دعاى او به هدف اجابت رسيد، وچيزى نگذشت كه باران رحمت به شدت باريد تا آنجا كه ترسيدند كه به مسجد الحرام آسيبى وارد شود.
سپس مى نويسد: او در پرتو اين نور (محمّد (صلى الله عليه وآله وسلم)) فرزندان خود را به اخلاق نيك وروشهاى ستوده دستور مى داد، و مى گفت پس از اين جهان سراى ديگرى است كه در آنجا نيكوكاران به پاداش كار خود وبدكاران به كيفر اعمال خود خواهند رسيد.[١]
٥ـ در سايه اختلافى كه ميان او وقريش پس از حفر چاه زمزم رخ داد، قريش براى رفع اختلاف تصميم گرفتند كه همراه عبدالمطلب به كاهنى كه در جانب شام زندگى مى كرد، مراجعه كنند در نيمه راه، عطش بر آنان غلبه كرد و همگى در آستانه مرگ قرار گرفتند، در اين موقع تصويب شد كه هر فردى از آنان براى خود گودالى به عنوان قبر بكند، كه اگر مرگ او فرا رسد كسى كه در كنار او است او را در گودال دفن كند و بدين صورت همگى جز آخرين نفر، در زير خاك قرار گيرند و طعمه درندگان نشوند.هر فردى براى خود قبرى كند و در انتظار فرا رسيدن مرگ خود نشست و همگى در اين حالت به سر مى بردندكه ناگهان «عبدالمطلب» گفت برخيزيد در اين بيابان گشت بزنيم شايد بر آبى دست يابيم زيرا دراز كشيدن و در انتظار مرگ نشستن جز ناتوانى، چيزى نيست، گشت زنى آغاز گرديد، افراد در اطراف بيابان پراكنده شدند، ناگهان آبى از زير پاى شتر عبدالمطلب فوران كرد «عبدالمطلب» وياران او تكبير گفتند وبا شادى و خرسندى خاصى از آن نوشيدند و
[١] ملل ونحل شهرستانى، ج٢، ص ٢٤٨، مصر، تحقيق «بدران».