منشور جاويد - سبحانى، شیخ جعفر - الصفحة ٥٦
ازشما مى خواهم»، فوراً از جاى خود برخيزند وهر كس شخصى را كه در كنارش نشسته است ترور كند، تا به اين وسيله جملگى به قتل برسند.
ابوطالب عازم رفتن بود كه ناگهان «زيد بن حارثه» وارد خانه شد و آمادگى آنها را ديد دهانش از تعجّب باز ماند، وگفت هيج گزندى به پيامبر نرسيده، وحضرتش در خانه يكى از مسلمانان مشغول تبليغ است اين را گفت وبى درنگ دنبال پيامبر دويد، وحضرت را از تصميم خطرناك ابوطالب آگاه ساخت پيامبر نيز برق آسا، خود را به خانه رساند چشم ابوطالب به قيافه جذّاب ونمكين برادر زاده افتاد در حالى كه اشك شوق از گوشه چشمان او سرازير بود، رو به وى كرد وگفت: اَين كنتَ يا ابن أخي أكنتَ في خير؟ «برادر زاده ام كجا بودى؟ در اين مدّت شاد وخرم ودور از گزند بودى؟» پيامبر جواب عمو را داد وگفت: از كسى آزارى به من نرسيده است.
«ابوطالب» تمام آن شب را به فكر فرو رفته بود وبا خود مى انديشيد ومى گفت:اگر چه امروز برادر زاده ام مورد هدف دشمن قرار نگرفت، ولى قريش تا او را نكشند آرام نخواهند گرفت صلاح در اين ديد كه فردا پس از طلوع آفتاب موقع گرمى مجلس قريش، با جوانان بنى هاشم وعبدالمطلب، وارد مسجد گردد وآنها را از تصميم ديروز خود آگاه سازد، شايد رعبى در دل آنها بيفتد وبعدها نقشه كشتن محمّد را نكشند آفتاب مقدارى بالا آمد، وقت آن شد كه قريش از خانه ها به سوى محافل خود روانه شوند، هنوز مشغول سخن نشده بودند كه قيافه ابوطالب از دور پيدا شد وديدند جوانان دلاورى به دنبال او مى آيند همه دست وپاى خود راجمع كردند ومنتظر بودند كه ابوطالب چه مى خواهد بگويد و براى چه منظورى بااين دسته، وارد مسجد الحرام شده است؟
ابوطالب در برابر محفل آنان ايستاد وگفت: ديروز محمّد، ساعاتى از ديده هاى ما غايب گرديد من تصوّر كردم كه شما به دنبال گفتار «عقبه» رفته، و او را به قتل رسانيده ايد از اينرو تصميم گرفته بودم با همين جوانان وارد مسجد الحرام شوم وبه هر يك دستور داده بودم در كنار يكى از شماها بنشيند، وهر موقع صداى