منشور جاويد - سبحانى، شیخ جعفر - الصفحة ٥٥
سه ساله، او را فرسوده ساخت و مزاج خود را از دست داد وچند روز پس از نقض محاصره اقتصادى كه به خانه وزندگى برگشت، بدرود زندگى گفت.
ايمان او به رسول خدا به قدرى قرص ومحكم بود كه راضى بود تمام فرزندان گرامى وى كشته شوند ولى او زنده بماند على را در رختخواب وى مى خوابانيد، تا اگر سوء قصدى در كار باشد به وى اصابت نكند بالاتر از آن روزى حاضر شد كه تمام سران قريش به عنوان انتقام كشته شوند، و طبعاً بزرگان بنى هاشم نيز كشته مى شدند اينك شرح آن:
سران قريش در خانه ابوطالب با حضور پيامبر انجمنى تشكيل دادند سخنانى ميان آنان رد وبدل گرديد، سران قريش بدون اينكه نتيجه اى از مصاحبه خود بگيرند از جاى خود بلند شدند، در حالى كه عقبة بن ابى معيط، بلند بلند مى گفت: اورا به حال خود باقى بگذاريد، پند ونصيحت سودى ندارد وبايد او را ترور كرد وبه زندگى وى خاتمه داد.[١]
ابوطالب از شنيدن اين جمله، سخت ناراحت گرديد ولى چه مى توانست بكند، آنان به عنوان ميهمان وارد خانه او شده بودند اتّفاقاً رسول گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم)همان روز از خانه بيرون رفت و ديگر به خانه برنگشت طرف مغرب، عموهاى آن حضرت به خانه وى سر زدند، اثرى از او نديدند ناگهان ابوطالب، متوجه گفتار قبلى «عقبه» گرديد و با خود گفت حتماً برادر زاده ام را ترور كرده اند وبه زندگى او خاتمه داده اند.
با خود فكر كرد كه كار از كار گذشته، بايد انتقام محمّد را از فرعونهاى مكه بگيرد تمام فرزندان هاشم و عبدالمطلب را به خانه خود دعوت كرد، دستور داد كه هركدام، سلاح برنده اى را زير لباسهاى خود پنهان كنند، و دسته جمعى وارد مسجد الحرام گردند، هر يك از آنها در كنار يكى از سران قريش بنشينند وهر موقع صداى ابوطالب بلند شد وگفت: يا معشر قريش ابغى محمّداً «اى سران قريش محمّد را
[١] لانعود إليه أبداً و ماخير من ان نغتالَ محمّداً.