ترجمه ارشاد شيخ مفيد - رسولي محلاتي، سيد هاشم - الصفحة ٢٤ - فصل(٦) محل دفن و جريان به خاك سپردن آن حضرت
بنى اسد يافتيم، و او را نزد هارون آورديم، هارون بوى گفت: مرا آگاه كن كه اين تپه چيست؟ پير مرد گفت: اگر امانم دهى ترا آگاه سازم، هارون گفت: عهد و پيمان خدا براى تو است (و من با خدا عهد كنم) كه ترا از جايگاهت بيرون نكنم و آزارت ندهم؟ پير مرد گفت: پدرم از پدرانش براى من حديث كرده كه آنها گفتهاند: در اين تپه قبر على بن ابى طالب ٧ است، و خداى تعالى آنجا را حرم امن قرار داده، و هيچ چيزى بدان جا پناه نبرد جز اينكه ايمن شود، پس هارون پياده شد و آبى خواسته وضوء گرفت و نزد آن تپه نماز خواند، و خود را بخاك آن ماليد و گريست، پس برگشتيم.
محمد بن عايشه (يكى از راويان حديث) گويد: من اين داستان را (از عبد اللَّه بن حازم شنيدم ولى) نتوانستم بپذيرم و دلم آن را بخود راه نميداد، تا اينكه چند روزى گذشت و من براى بجا آوردن حج بمكه رفتم، در آنجا ياسر: زين بان (نگهبانان زين، يا سازنده زين) هارون را ديدار كردم، و شيوهاش چنين بود كه چون از طواف فارغ ميشديم مىآمد و با ما مىنشست، پس (روزى ياسر از اين در و آن در) سخن بميان آورد تا اينكه گفت: شبى از شبها در سفرى كه همراه هارون از مكه برميگشتيم و بكوفه رسيده بوديم، هارون بمن گفت: اى ياسر بعيسى بن جعفر (كه يكى از بنى عباس بود) بگو:
سوار شود (و براى رفتن آماده شود) پس هر دو سوار شدند و من نيز با آن دو سوار شدم (و براه افتاديم) تا رسيديم بغريين (جايى كه قبر على ٧ در آنجا بود) پس عيسى بن جعفر بزير آمد و خوابيد، اما هارون الرشيد به تپهاى برآمد و نماز خواند و هر دو ركعت نمازى كه خواند دعا كرد و گريست و روى آن تپه ميغلطيد، (و خود را بخاك آن ميماليد) سپس ميگفت: اى پسر عمو بخدا سوگند من فضيلت و برترى و پيشى تو را در اسلام ميدانم، و بخدا ببركت (همين سوابق درخشان و كوششهاى فراوان) تو است كه من باين مقام رسيدهام و بر تخت سلطنت نشستهام، و تو آنچنانى كه گفتم، لكن فرزندان تو مرا آزار دهند و بر من خروج كنند، (اين كلمات را ميگفت) سپس برميخاست و دوباره نماز ميخواند و