ترجمه ارشاد شيخ مفيد - رسولي محلاتي، سيد هاشم - الصفحة ٢٩٢ - فصل(٥٢) پاسخ مردى كه گفت چرا خلافت را از شما باز گرداندند؟
[فصل (٥٢) پاسخ مردى كه گفت چرا خلافت را از شما باز گرداندند؟]
تاريخ نويسان روايت كردهاند كه مردى از طايفه بنى اسد آمده نزد امير المؤمنين ٧ ايستاد و گفت: در شگفتم در باره شما اى بنى هاشم كه چگونه امر خلافت را از شما گرداندند در صورتى كه شما از نظر نسبت با رسول خدا ٦ و پيوندى با آن حضرت ٦ در رتبه بلندترى از ديگرانيد، و هم از نظر فهم كتاب خدا قرآن از مردمان جلوتريد؟ أمير المؤمنين ٧ فرمود: اى پسر دودان (دودان نام قبيله از بنى اسد است) عقيده تو لرزان و سست است (وضين در لغت تنگ اسب را گويند يعنى تنگ تو يا تنگ مركب تو لرزان و سست است و اين كنايه از سستى ايمان و عقيده است) و جاى بستن ريسمان عقيده و ايمانت تنگ است (محزم- بحاء مهملة و زاء معجمة- بمعناى جاى بستن تنگ اسب يا چهارپايان ديگر از سينه است و بمعناى حزام كه خود تنگ باشد نيز آمده، و محتمل است بخاء معجمة و راء مهملة باشد كه بمعناى بينى است، و در هر حال كنايه است) آن را در جاى محكم و درستى رها نكنى (يعنى پرسش خود را بجاى آن نكنى چون اكنون كه وقت جنگ و زد و خورد با دشمن است جاى اين گونه پرسشها نيست) ولى با اين حال (كه جاى پرسش نبود) چون براى تو حرمت خويشاوندى و پيوندى (با پيغمبر ٦ است (چون يكى از زنهاى رسول خدا ٦ زينب دختر جحش است و او از طايفه بنى اسد بوده) و نيز حق پرسش دارى و در خواست نمودى پس بدان (كه گرفتن خلافت از دست ما بدين جهت بود) كه خلافت چيزى مرغوب و برگزيده بود (و هر كس طالب آن بود اگر چه سزاوار آن نباشد) گروهى در باره آن جوانمردى و بخشش كردند (و روى مصلحت و حفظ اساس اسلام آن را واگذاشتند) و گروهى ديگر بدان بخل ورزيدند (و با اينكه لياقت نداشتند خود را بكرسى خلافت نشاندند) و از رسيدنش بدان كه سزاوار آن بود جلوگيرى كردند) پس واگذار جريان غارتگرى را كه در اطراف آن فرياد و هو و جنجال بپاشد (اشاره بخلافت است، و اين مصراعى است از بيت امرء القيس و مصراع دومش اينست: «و هات حديثا ما حديث الرواحل» يعنى و بياور و ياد كن داستان شگفتآور را كه يغما بردن شترهاى سوارى است، و ملخص داستان امرء القيس كه اين شعر اشاره بدان است اين بود كه: چون پدر امرء القيس را كشتند، براى خونخواهى پدر با ترس از دشمنان از خانه و ديار خود كوچ كرد و در ميان قبائل عرب ميگشت تا رسيد بخانه مردى بنام طريف و بر او وارد شد، آن مرد از قبيله بنى جديله بود و مقدم امرء القيس را گرامى داشت و او چندى در نزد آن مرد بماند، پس امرء القيس