ترجمه ارشاد شيخ مفيد - رسولي محلاتي، سيد هاشم - الصفحة ٦٧ - فصل(٢٠) تفصيل داستان جنگ بدر
نزد خليفه عمر بن خطاب برويم و در پيش او از گذشتهها گفتگو كنيم، پس براه افتادند تا بمنزل عمر رسيدند، سعيد گويد: اما عثمان بجائى كه دلخواهش بود رفت و نشست، و اما من بگوشه رفتم، عمر بمن نگاهى كرد، و گفت: ترا چه شده (كه بكنارى رفتى و پيش من نيامدى) مانند اينكه اندوهى از من در دل دارى، گويا پندارى كه من پدر ترا كشتهام!؟
بخدا دوست داشتم او را بكشم، و اگر كشته بودم نيز از كشتن شخص كافرى عذر خواهى از تو نميكردم، ولى من در جنگ بدر باو گذر كردم ديدم چنان براى كشتار تلاش ميكند همانند گاوى كه با شاخ خود بدنبال دشمن ميدود، (و چنان خشم كرده بود كه) مانند قورباغه دو طرف دهانش كف كرده بود، همين كه او را باينحال ديدم ترسيدم و از پيش او گريختم، پس بمن گفت: اى پسر خطاب بكجا ميگريزى؟ در اين هنگام على بر او حمله كرد و او را از زمين برگرفت، و بخدا از جاى خود تكان نخورده بودم كه او را از پاى درآورد و كشت، گويد: على ٧ نيز در مجلس حضور داشت، فرمود: (اى عمر) درگذر (از اين سخنان) زيرا شرك و بتپرستى هر چه در آن بود بهمراه خود برد، و اسلام گذشته را از ميان برد، پس چرا مردم را بر من ميشورانى؟ (عمر كه چنين ديد) دهان بست (و ديگر سخنى نگفت) سعيد گفت: آگاه باش كه من دوست ندارم كه كشنده پدرم كسى جز پسر عمويش على بن ابى طالب ٧ باشد، و (اين گفتگو بهمين جا پايان پذيرفت و) مردم بسخن ديگرى پرداختند.
٥- محمد بن اسحاق از عروة بن زبير حديث كند كه گفت: على ٧ را در جنگ بدر ديدم كه بسوى طعيمة بن نوفل رفت و او را با نيزه از پاى درآورد، و فرمود: بخدا پس از امروز ديگر تو در باره خدا هرگز با ما ستيزه نخواهى كرد. (يعنى ديگر زنده نخواهى ماند).
٦- عبد الرزاق از زهرى حديث كند كه گفت: چون رسول خدا ٦ دانست كه نوفل بن خويلد