ترجمه ارشاد شيخ مفيد - رسولي محلاتي، سيد هاشم - الصفحة ٦٥ - فصل(٢٠) تفصيل داستان جنگ بدر
بقريش ميرسانند) خواهانيم، پس رسول خدا ٦ بآن سه تن انصارى فرمودند: بجايگاه خود بازگرديد، سپس فرمود: اى على برخيز، اى حمزه برخيز، اى عبيده برخيز، (برخيزيد) و در راه حق خويش آن حقى كه خداوند بخاطر آن پيغمبر شما را برانگيخت جنگ كنيد، زيرا اينان باطل خود را آورده تا نور خدا را خاموش كنند، پس برخاستند و در برابر آنان صف كشيدند، و چون كله خود بر سر داشتند شناخته نشدند، عتبة بآنان گفت: سخن گوئيد (و خويشتن را معرفى كنيد) تا اگر همتاى ما هستيد با شما بجنگيم، حمزه گفت: منم حمزة بن عبد المطلب شير خدا و شير رسول خدا ٦، عتبه گفت: همتائى گرامى و بزرگوار هستى، امير المؤمنين ٧ فرمود: منم على بن ابى طالب بن عبد المطلب، عبيدة گفت:
منم عبيدة بن حارث بن عبد المطلب، عتبه بپسرش وليد گفت: اى وليد برخيز پس امير المؤمنين ٧ بجنگ او رفت و هر دوى آنها جوانترين آن (گروه شش نفرى) بودند، پس دو ضربت ميان آنها رد و بدل شد، ضربت وليد بخطا رفت و بعلى ٧ كارى نكرد، و براى جلوگيرى از ضربت امير المؤمنين ٧ دست چپ خود را سپر كرد و شمشير على ٧ آن را جدا كرد، و روايت شده كه (روزى) على ٧ داستان جنگ بدر را نقل ميكرد، پس در آنچه (در جريان كشتن وليد) بيان كرد و فرمود: گويا هم اكنون برق انگشترى كه در دست چپش بود ميبينم (هنگامى كه دست چپش جدا شد و بزمين افتاد) سپس ضربت ديگرى بر او زدم و او را بخاك افكندم و هلاك ساختم و زره او را برگرفتم ديدم عطر بر تن ماليده، دانستم كه تازه داماد است، سپس عتبه بجنگ حمزه رضى اللَّه عنه رفت و حمزه او را كشت، و عبيدة كه از همه آنها پيرمردتر بود بجنگ شيبة رفت و دو ضربت ميان آنها رد و بدل شد و شمشير شيبة بر ران عبيدة خورد و آن را جدا كرد، پس امير المؤمنين و حمزه (كه از كشتن وليد و عتبة آسوده شده بودند) عبيدة را از جنگ شيبة بيرون آوردند و شيبة را كشتند و عبيدة را از زمين برداشته (نزد رسول خدا ٦ آوردند) و عبيدة (بواسطه