ترجمه ارشاد شيخ مفيد - رسولي محلاتي، سيد هاشم - الصفحة ٧٧ - فصل(٢٢) جريان جنگ احد و فداكارى آن جناب
رفت و باو فرمود: بخدا امروز تو را رها نكنم تا بزودى با شمشير خود بدوزخت فرستم، پس دو ضربت ميان آنها رد و بدل شد و على ٧ با شمشير دو پاى او را زد كه هر دو بيفتاد و سرنگون شد و عورتش هويدا شد، (اين حال را كه ديد) بعلى گفت: اى عموزاده ترا بخدا و بخويشاوندى سوگند دهم (كه دست از من بردارى و بيش از اين مرا رسوا نكنى) على ٧ روى از او بگردانيد و بجاى خويش باز گشت، مسلمانان باو عرضكردند: چرا كارش را بپايان نرساندى (و نيمه جان رهايش كردى)؟ فرمود:
مرا بخدا و خويشاوندى سوگند داد، و بخدا سوگند هرگز زنده نخواهد ماند، پس طلحه در همان جا كه افتاده بود بمرد و مژده مرگش را برسول خدا ٦ دادند و آن حضرت خورسند شده فرمود: او مهتر لشكريان بود.
٦- محمد بن مروان از عمارة و او از عكرمة حديث كند كه گفت: شنيدم از على ٧ كه ميفرمود: چون در روز احد مردمان از اطراف پيغمبر ٦ پراكنده شدند چنان نسبت بآن حضرت بيتاب شدم كه هرگز چنين حالتى بمن دست نداده بود، و از خود بيخود گشتم، و پيش روى او شمشير ميزدم، پس برگشتم و او را نديدم، با خود گفتم، پيغمبر كسى نيست كه فرار كند، در ميان كشتگان هم كه او را نديدم، گمان كردم كه بآسمان بالا رفته، پس غلاف شمشير را شكستم و با خود گفتم: با اين شمشير بخاطر دفاع از رسول خدا ٦ آنقدر كشتار كنم تا كشته شوم، و حمله كردم آنان از جلو شمشير من گريختند و راه باز كردند ناگاه ديدم رسول خدا ٦ بيهوش بزمين افتاده، آمدم بالاى سرش ايستادم، چشمان مبارك باز كرده بمن نگاه كرد و فرمود: اى على مردم چه كردند؟ عرضكردم: اى رسول خدا آنان كافر شدند و بدشمن پشت كرده و تو را واگذاشتند، پيغمبر ٦ نگاه كرد ديد گروهى از لشكر دشمن بسوى او آيند، بمن فرمود: اى على اينان را از من دور ساز، من بدانها حمله كردم و از چپ و راست شمشير زدم تا پشت