ترجمه ارشاد شيخ مفيد - رسولي محلاتي، سيد هاشم - الصفحة ٩٠ - فصل(٢٥) جنگ احزاب و كشته شدن عمرو بن عبد ود به دست آن حضرت
كار آن حضرت با عمرو بن عبد ودّ بكجا ميانجامد، همين كه على ٧ نزد عمرو آمد و باو فرمود: اى عمرو تو در زمانهاى گذشته و جاهليت ميگفتى: بلات و عزى سوگند هر كس مرا بيكى از سه چيز بخواند من آن را يا يكى از آنها را ميپذيرم؟ گفت: آرى چنين است، فرمود: پس من تو را ميخوانم كه گواهى دهى: معبودى جز خداى يگانه نيست، و محمد فرستاده او است و در برابر پروردگار عالميان سر تسليم فرود آورى؟ گفت: اى برادرزاده اين سخن و خواهش را بيكسو بنه، امير المؤمنين ٧ فرمود:
بدان كه اگر آن را بپذيرى براى تو بهتر است! سپس فرمود: ديگر اينكه از راهى كه آمدهاى بازگردى (و از جنگ با مسلمانان دست بدارى)؟ گفت: نه، (اين هم براى من ننگ است) و زنان قريش براى هميشه براى هم بازگو كنند (كه عمرو از ترس جنگ فرار كرد) فرمود: پس پيشنهاد ديگرى دارم، گفت: چيست؟ فرمود: از اسب پياده شوى و با من بجنگى؟ عمرو خنديد و گفت: من گمان نميكردم كسى از عرب مرا بچنين كارى بخواند (و پيشنهاد جنگ بمن دهد) من خوش ندارم مرد بزرگوارى چون تو را بكشم با اينكه پدرت با من رفيق و دوست بود؟ على ٧ فرمود: ولى من دوست دارم ترا بكشم اگر ميخواهى پياده شو؟ عمرو (از اين سخن) برآشفت و پياده شده بروى اسب خويش زد تا آن اسب بازگشت، جابر گويد: در آن ميان ناگاه آواز تكبير (اللَّه اكبر) شنيدم، پس دانستم كه على او را كشته است، ياران عمرو و همراهانش (كه اين را بديدند) بكنار خندق آمدند و سعى داشتند كه با اسبان خود بدان سوى خندق بگريزند، از آن سو مسلمانان همين كه آواز تكبير شنيدند پيش آمدند تا ببينند كه آن چند تن مشرك چه شدند، ديدند نوفل بن عبد اللَّه با اسبش در ميان خندق افتاده و آن اسب نميتواند او را بيرون ببرد، پس شروع كردند با سنگ بر او زدند، نوفل گفت: بهتر از اين مرا بكشيد، يكى از شما فرود آيد تا من با او بجنگم؟ على ٧ بميان خندق رفت و با شمشير او را بكشت. (و بسراغ آن چند نفر