ترجمه ارشاد شيخ مفيد - رسولي محلاتي، سيد هاشم - الصفحة ٣٥٠ - فصل(٧٨) داستان اژدها و تكلم با آن حضرت
داستان سخن گفتن ماهيان و كم شدن آب فرات نقل كردهاند: و آنچه روايت كردهاند چنين است كه روزى امير المؤمنين ٧ بالاى منبر در كوفه خطبه ميخواند كه ناگاه اژدهائى از يك سوى منبر نمودار شد و شروع كرد ببالا رفتن بمنبر تا اينكه بنزديكى امير المؤمنين ٧ رسيد، مردم ترسيدند و خواستند او را از آن جناب دفع كنند، حضرت بديشان اشاره كرد كه دست از آن بدارند و متعرضش نشوند چون بآن پله آخرين كه امير المؤمنين ٧ بر آن ايستاده بود رسيد، آن جناب بطرف اژدها خم شد، و اژدها گردن خود را دراز كرد تا اينكه گوش حضرت را در دهان گرفت، مردم خاموش شده و از اين جريان بحيرت فرو رفتند، پس آن اژدها صدائى كرد كه بيشتر مردم شنيدند سپس سر برداشت و امير المؤمنين ٧ لبان مبارك را بهم ميزد و اژدها گوش ميداد، آنگاه بشتاب بزير آمده و گويا زمين او را بخود فرو برد، و امير المؤمنين ٧ بسخن خود بازگشته خطبه را بپايان برد، چون از خطبه فارغ شد و از منبر بزير آمد مردم در گردش انجمن كرده از سر گذشت اژدها و اين جريان حيرت انگيز پرسش كردند؟ فرمود: اين گونه نبود كه شما پنداشتيد، بلكه اين اژدها حكمرانى از حكمرانان جنيان بود كه قضاوت و حكمرانى در كارى بر او مشتبه و مشكل شده بود، پس بنزد من آمد و جوياى حكم آن قضيه شد و من باو فهماندم (كه چه بايد بكند) پس دعاى خير در باره من كرده و بازگشت.