ترجمه ارشاد شيخ مفيد - رسولي محلاتي، سيد هاشم - الصفحة ٥٠ - فصل(١٢) داستان فتح مكه و گرفتن على ع نامه حاطب بن ابى بلتعة را از آن زنى مه مأمور رساندن آن به قريش مكه بود
برخى از پيروان من نامه بمردم مكه نگاشته، در آن نامه از جريان كار و تصميم ما آنان را آگاه ساخته در صورتى كه من از خدا خواسته بودم كه جريان كار ما را بر آنها پوشيده دارد و آن نامه همراه زن سياه پوستى است كه از بيراهه بسوى مكه روان شده، پس شمشيرت را بردار و باو برس، و نامه را از او گرفته نزد من آر، سپس زبير را خواست و باو فرمود: در اين راه همراه على برو و با او باش، پس على ٧ با زبير براه افتاد و از بيراهه بسوى مكه رهسپار شدند تا بآن زن رسيدند، ابتداء زبير پيش آن زن رفت، و از او راجع بنامهاى كه نزدش بود پرسيد، آن زن وجود چنين نامهاى را نزد خود انكار كرد و سوگند ياد نمود كه چنين چيزى نزد او نيست و گريه كرد، پس زبير بعلى ٧ عرض كرد، من گمان ندارم نامه همراه اين زن باشد بيا تا نزد رسول خدا ٦ بازگرديم و از بىگناهى اين زن آن حضرت را آگاه كنيم، امير المؤمنين ٧ (خشمناك شد و) فرمود: رسول خدا ٦ بمن خبر داده كه نامه همراه اين زن است و بمن دستور فرموده كه از او بگيرم و تو ميگوئى: كه نامه همراه او نيست؟ (يعنى رسول خدا ٦ نعوذ باللَّه دروغ گفته و اين زن راست ميگويد؟ اين سخن را فرمود) و شمشير را از نيام كشيد و پيش آن زن رفته فرمود: آگاه باش بخدا سوگند اگر نامه را بيرون نياورى ترا بازرسى ميكنم سپس گردنت را (با اين شمشير) ميزنم؟ زن (كه آثار خشم را در چهره على ديد و ميدانست كه آنچه گفته است انجام ميدهد) گفت: حال كه چنين است اى پسر ابو طالب رو از من باز گردان (تا نامه را بيرون آورم و بتو بدهم) حضرت روى خويش از آن زن برگردانيد و آن زن مقنعه و روسرى خود را باز كرد و نامه را كه در گيسوى خود پنهان كرده بود بيرون آورد و بآن حضرت داد، على ٧ نامه را گرفت و نزد پيغمبر ٦ آورد، رسول خدا ٦ دستور داد جار بكشند و مردم را بمسجد دعوت كنند جارچى آن حضرت جار كشيد و مردم در مسجد هجوم كردند باندازه كه تمام مسجد پر شد، رسول خدا