ترجمه ارشاد شيخ مفيد - رسولي محلاتي، سيد هاشم - الصفحة ٢٨٣ - فصل(٤٩) خطبه شقشقيه
باين كار واداشت، بخدا سوگند كه تو از عثمان آرزو نكردهاى جز آنچه رفيق تو (يعنى عمر) از رفيقش (يعنى ابى بكر) آرزو داشت (و چنانچه بيعت عمر با أبى بكر بخاطر آرزوى خلافت پس از او بود، بيعت تو نيز با عثمان بدين خاطر است) خداوند ميان شما عطر منشم بپاشد (منشم نام زنى عطر فروش بود كه هر گاه مردم در جنگ عطر او را بكار ميبردند جنگ شعلهور ميشد، از اين رو اين عطر در نامباركى و شومى ضرب المثل شد، و مقصود حضرت اين است كه اميدوارم خدا مرگت را برساند و باين آرزو نرسى).
[فصل (٤٩) خطبه شقشقيه]
و گروهى از ناقلين روايات از طرق مختلفه از ابن عباس روايت كردهاند كه گفت نزد امير المؤمنين ٧ در رحبه (كه محلهايست در كوفه) نشسته بودم، پس خلافت و آنان كه بر آن حضرت در خلافت پيشى جستند ياد آور شدم، حضرت ٧ آهى از دل كشيده سپس فرمود: آگاه باش بخدا سوگند كه پسر أبى قحافة (ابى بكر) جامه خلافت را بتن پوشيد با اينكه او هر آينه ميدانست كه مقام من از خلافت همانند قطب وسط آسيا است (و چنانچه گردش سنگ آسيا بستگى بآن ميخ وسط دارد و مقام خلافت نيز بسته بوجود من بود) سيل (علوم و معارف) از جانب من سرازير مىشود، و هيچ پروازكننده (در آسمان علم و دانش) بمن نرسد، ليكن من جامه خلافت را رها كرده و پهلو از آن تهى ساختم و در كار خود انديشه ميكردم كه آيا با دست بريده (و نداشتن ياور و سپاه) حمله كنم (و حق خود را بازستانم) يا بر تاريكى كور (و گمراهى مردمان) صبر كنم (آن تاريكى سختى كه غم و اندوهش) پيران سالخورده را فرتوت كند، و خردسالان را پير نمايد، و مؤمن (در آن تاريكى) رنج برد تا پروردگار خود را ديدار كند (و از دنيا برود چون فكر كردم) ديدم صبر كردن سزاوارتر و بخرد نزديكتر است، پس صبر كردم (اما چگونه صبرى) در حالى كه (چنان بودم كه) در چشمم خار بود، و گلويم را استخوان گرفته بود (و اينها براى آن بود كه)