ترجمه ارشاد شيخ مفيد - رسولي محلاتي، سيد هاشم - الصفحة ٢٠ - فصل(٥) كيفيت شهادت آن حضرت
خود دانم در باره او چه انديشم، ابن ملجم لعنه اللَّه گفت: بخدا من آن شمشير را بهزار درهم خريدهام و با هزار درهم آن را زهر دادهام، اگر بمن خيانت كند خدايش دور كند (كنايه از اينكه چگونه ممكن است از ضربت اين شمشير كسى جان سالم بدر برد، راوى گويد): پس ام كلثوم بر او بانگ زد: اى دشمن خدا! أمير مؤمنان را كشتى؟ گفت: جز اين نيست كه پدر تو را كشتهام (نه أمير مؤمنان را) فرمود: اى دشمن خدا اميد آن دارم كه باكى بر او نباشد (و بهبودى يابد) ابن ملجم بدو گفت: پس اين گريهات براى من است؟ بخدا سوگند چنان ضربتى بر او زدم كه اگر آن را بر اهل زمين بخش كنند همه هلاك شوند، پس آن مرد (پليد) را از نزد آن حضرت بيرون بردند و مردمان گوشت بدنش را مانند درندگان ميكندند و باو ميگفتند: اى دشمن خدا چه كردى؟ امت محمد ٦ را نابود كردى و بهترين مردم را كشتى؟ و او ساكت بود و سخن نميگفت، و باين ترتيب او را بزندان بردند، مردم نزد أمير المؤمنين ٧ آمده عرضكردند: اى أمير المؤمنين در باره اين دشمن خدا دستورى فرما زيرا كه امت را نابود كرد و اسلام را تباه ساخت؟ على ٧ بايشان فرمود: اگر زنده ماندم كه خود دانم در بارهاش چگونه رفتار كنم، و اگر هلاك شدم با او مانند كشنده پيغمبر رفتار كنيد، او را بكشيد و پس از آن جسدش را بآتش بسوزانيد، و چون أمير المؤمنين ٧ از دنيا رفت و فرزندان آن حضرت از دفن او فارغ شدند امام حسن ٧ نشست و دستور داد ابن ملجم را بياورند، پس او را آوردند همين كه برابر آن حضرت رسيد و ايستاد، باو فرمود: اى دشمن خدا امير مؤمنان را كشتى و تباهى را در دين بزرگ كردى؟ سپس دستور داد گردنش را زدند ام كلثوم دختر اسود نخعى خواستار شد كه جسد پليدش را باو دهند و كار سوزاندنش را باو واگذارند، حضرت نيز باو واگذار كرد و ام هيثم آن جسد را بآتش سوزاند.