ترجمه ارشاد شيخ مفيد - رسولي محلاتي، سيد هاشم - الصفحة ٢٠٧ - فصل(٦٢) داوريهاى آن حضرت در زمان خلافت ظاهرى خود
بآن چند تن كه حاضر بودند كرد- با پدرم بسفرى رفتند و چون باز گشتند پدرم با آنان باز نگشت، از ايشان پرسيدم كه پدر من چه شد؟ گفتند: مرد! پرسيدم: اموالى كه همراه داشت چه شد؟ گفتند: ما دارائى و مالى از او نديديم، و شريح قاضى اينان را سوگند داده و بمن گفت: متعرض ايشان مشو (و كارى بكارشان نداشته باش زيرا سوگند خوردند كه از دارائى آن مرد آگاهى ندارند) امير المؤمنين ٧ بقنبر فرمود: آن چند نفر را حاضر كند و دستور داد سران سپاه آن حضرت را نيز (كه پنج تن يا بيشتر بودند) حاضر كنند، آنگاه نشست و آن چند تن را با آن جوان پيش خواند و از جوان در باره آنچه گفته شده بود پرسش فرمود همان سخن را گفت و گريه ميكرد و ميگفت: بخدا سوگند اى امير المؤمنين من باين اشخاص در باره پدرم بدگمانم، زيرا اينان بپدرم نيرنگ زده و در مال او طمع كرده بودند و بدين جهت او را با خود بيرون برده (و او را كشته و مالش را بردند)؟ حضرت از آن مردم پرسيد جريان چه بوده؟ همان سخنانى كه براى شريح گفته بودند بآن حضرت ٧ گفتند: كه آن مرد بمرد و دارائى و مالى از او سراغ نداريم حضرت نگاهى بآنها كرده فرمود: چه گمان داريد؟ آيا پنداريد كه من نميدانم شما با پدر اين جوان چه كردهايد؟ اگر چنين پنداريد پس من مردى كم دانش هستم (و بهره از علم ندارم)؟ سپس دستور فرمود: ايشان را از هم جدا كردند، و هر كدام را در كنار ستونى از ستونهاى مسجد بداشتند، سپس عبيد اللَّه بن أبى رافع نويسنده و منشى خود را خواست و باو فرمود: بنشين، آنگاه يكى از ايشان را پيش خواند و باو فرمود: پاسخ پرسشهاى مرا بده و آوازت را نيز بلند نكن، بگو بدانم شما چه روزى از خانههاى خود با پدر اين جوان بيرون رفتيد؟ گفت: در فلان روز، حضرت ٧ بعبيد اللَّه فرمود:
بنويس، سپس باو فرمود: در چه ماهى بود؟ گفت: در فلان ماه، فرمود: در چه سالى؟ گفت: در فلان