ترجمه ارشاد شيخ مفيد - رسولي محلاتي، سيد هاشم - الصفحة ١١١ - فصل(٣١) جنگ خيبر و كشته شدن مرحب به دست على ع
١- يحيى بن محمد ازدى (بسند خود) از عبد الملك بن هشام، و محمد بن اسحاق و ديگر از نويسندگان حديث كرده كه گفتهاند: هنگامى كه رسول خدا ٦ نزديك بخيبر شد، بمردم فرمود: درنگ كنيد، مردمان ايستادند پس دستهاى خويش بسوى آسمان بلند كرده گفت: بار خدايا اى پروردگار هفت آسمان و آنچه بر آن سايه افكنده، و اى پروردگار هفت زمين و آنچه بر خود گرفته، و اى پروردگار شياطين و آنچه گمراه كردهاند، از تو خير و نيكوئى اين قريه و آنچه در آن است درخواست كنم، و از شر و بدى آن بتو پناه برم (اين دعا را خواند) سپس زير درختى همان جا فرود آمد و آنجا منزل كرد و ما نيز آن روز و فردا را تا نيمه آن بوديم، چون نيمه روز شد منادى رسول خدا ٦ فرياد زد (و مردمان را پيش او خواند) گرد او جمع شديم ديديم مردى نزدش نشسته، رسول خدا ٦ فرمود: من در خواب بودم كه اين مرد بيامد و شمشير مرا از نيام دركشيد و بمن گفت: اى محمد كيست كه امروز تو را از من نگهدارد؟
گفتم: خدا مرا از دست تو نگهدارى كند، (اين را كه گفتم) شمشير را در نيام كرده و چنانچه مىبينيد نشست و هيچ جنبشى نكند، ما عرضكرديم: اى رسول خدا شايد در عقل و خرد او چيزى باشد (و از نظر عقل ناقص باشد)؟ رسول خدا ٦ فرمود: آرى او را واگذاريد سپس او را رها ساخته دنبالش نكرد.
و آن حضرت زياده از بيست روز خيبر را محاصره كرد و در اين مدت پرچم جنگ بدست على ٧ بود تا اينكه درد چشمى باو عارض شد كه از ادامه جنگ ناتوانش كرد، در اين مدت مسلمانان با يهود در گوشه و كنار قلعه جنگ و گريز داشتند، تا اينكه يكى از روزها در قلعه را باز كردند، و پيش از آن دور تا دور قلعه را خندق و گودال كنده بودند، پس مرحب با مردان خود (كه با او بودند) از قلعه بيرون